مولاى و سيّدى ! امام و پيشوا و خليفه و مقتدا بعد از شما كه خواهد بود ؟ فرمود : آن كه جواب نامه بستاند و از نقود آنچه بر تو باشد بعد از نشانى از تو طلب نمايد . بعد از آمدن من از مداين آن حضرت به جوار حضرت به جوار حضرت حق رفته بود و مردم جعفر را كه برادر آن حضرت و عم حضرت امام محمّد مهدى بود ، تعزيت مىدادند . من تعزيت رسانيدم ، مرا هيچ نگفت . درنگى برآمد ، يكى آمد كه محمّد تو را مىطلبد ، رفتم و سلام كردم ، فرمود : كتابت فلان و فلان را كه آوردهاى تسليم كن و هر چه دراهم و دينار هر كس فرستاده بودند به نام آن كس و مقدار دراهم [ نام برد و فرمود ] آن را هم تسليم كن .
دست وى بوسيدم و روى خود بر پايش ماليدم و جمله را تسليم وى نمودم . . . . . .
و از آن جمله است كه على فدكى مىگويد : سالى به حج مىرفتم آنجا جوانى خردسال ديدم بغايت پاكيزه روى و مردم بسيار گرد وى درآمده بودند و مسائل حرام و حلال از وى مىپرسيدند . من پرسيدم كه اين كيست ؟ گفتند : پسر رسول خدا است . من نزد وى رفتم و از وى سؤال كردم . دست كرد و سنگريزهاى برداشت و در دامن من گذاشت . با خود گفتم : پسر رسول خدا است و با من سخريه مىكند و سنگ در دامن من مىاندازد ؟ ! آن حضرت فرمود كه :
إِن بَعْض الظَّن إِثْم
« 1 » . نگاه كردم آن سنگ ، طلاى احمر بود . گفتم : به حرمت جدّت مصطفى - صلّى اللّه عليه و آله - بگو چه نام دارى ؟ فرمود : انا المهدى و انا القائم . و از آن جمله است كه على بن ابراهيم مىگويد : من شبى در طواف بودم و در آن مطاف آرزوى ديدار مهدى هادى مىنمودم . جوانى ديدم بر من گذشت و دلم از پرتو ديدارش روشن گشت . برخاستم و از عقب وى رفته سلام كردم . پرسيد : على بن ابراهيم تويى ؟ گفتم : بلى . فرمود : ميان تو و امام حسن عسكرى [ ع ] نشانهاى است آن را بيرون آر ، و كس بر آن نشانه غير علّام الغيوب اطلاع نداشت ، آن را به وى نمودم ، بگريست . با خود گفتم : اين جوان نام مرا و نام پدر مرا و نشانه را دانست همانا كه آرزوى من اوست ، گفتم : به عزّت خدا و حرمت مصطفى - صلّى اللّه عليه و آله - مرا از
هامش
( 1 ) - حجرات 49 / 12 .