عيسى - عليه السلام - بودم آن خواب را پنهان داشتم اما از آتش محبت وى مىسوختم و در محنت مفارقت مىساختم ، بيمار گشتم و اطبا به جهت علاج ، تغيير هوا داده مرا به شهر ديگر فرستادند ، لشكر اسلام به آنجا رسيد و اسير گرديدم و كارم به اينجا رسيد و در آن كاغذ اثر خوابم ظاهر گرديد ، از اين جهت خوشحال گرديدم . پس آن جاريه را بردم و به پدرش سپردم ، فرايض و سنن تعليم نموده به آن حضرت سپردند و متولد شد از وى امام محمّد مهدى هادى عليه و على آبائه السلام . و از آن جمله است كه يكى از اولاد جابر انصارى را آب سياه در ديده درآمد و بىنور گرديد . نزد آن حضرت آمد و گفت : يا بن رسول اللّه ! حال مرا مىدانى و اخلاص من به حضرت تو معلوم است ، دعا كن تا چشم من بينا گردد . آن حضرت دست حقپرست خود بر چشمش ماليد ، روشن گرديد . و از آن جمله است كه محمّد بن اسحاق مىگويد : نزد آن حضرت رفتم و از وى سخنى شنيدم كه رايحهء مفارقت مىآمد ، خواستم كه بپرسم خليفهء تو كيست ؟ شرم داشتم و برخاستم . فرمود : آنچه را كه در دل گذرانيدى چرا نپرسيدى ؟ گفتم : سيّدى و مولاى ! مرا از حال خليفه و قائم مقام خود اعلام فرماى . به خانه درآمد و محمّد را بر كتف خود نشانده بيرون آمد و فرمود : خليفهء من و قائم مقام من او است و حال او چون حال خضر - عليه السلام - و ذو القرنين خواهد بود . گويند : عمر آن حضرت زياده از بيست و هشت سال نبود و از بىادبان تحمل مىنمود و از جفاى آدميان فضول پيشه و بىادبان كج انديشه شكايت نمىنمود تا عاقبت به سعى باطل مستعين « 1 » مرغ روحش از محبس خاك به آشيانهء افلاك پرواز نمود و صداى
« 2 » شنود .