مردم به طلب باران مىرفتند و دعا مىكردند و مستجاب نمىشد . ترسايى پيدا گرديد و هر وقت دعا كردى باران شدى . خليفه را اين معنى گران آمد ، فرستاد و آن حضرت را از حبس بيرون آورد و گفت : درياب امت جدّت را كه ميل به ترسايى نكنند . پس آن حضرت و رهبان هر دو به همراهى خليفه و عامهء خلايق به صحرا رفتند . ترسا به جهت باران دست برآورد ، ابر عظيم و باد خنك پيدا گرديد . آن حضرت يكى از خواص خود را امر فرمود كه برو و آنچه در دست ترسا است بگير . چون چنان كردند - استخوانى بود - پس قطعات ابر ناپديد شد و ترسا منفعل شد و خليفه حيران گرديد . فرمود : يا بن رسول اللّه ! اين چه حالت است كه ديدم و اين چه استخوان است كه مشاهده نمودم ؟ آن حضرت - عليه السلام - فرمود كه اين استخوان پيغمبر است و خاصيت وى آن است كه هرگاه ظاهر سازند باد و باران شود .
و از آن جمله است كه ابو هاشم مىگويد : به خدمت آن حضرت رفتم و در دل گذرانيدم كه از وى خاتمى طلب كنم و آن را تيمن و تبرك نگاه دارم . شرم داشتم كه از او سؤال كنم . مرا فرمود كه اين خاتم به تو دادم كه در دل داشتى و اين نگين بر آن افزودم .
و از آن جمله است كه على بن زيد مىگويد كه از خانه بيرون آمدم و عزيمت صحبت آن حضرت نمودم و مرا صد دينار بود ، بر چيزى بسته در راه افكندم و بعد از آنكه به شرف صحبت آن حضرت مشرف گرديدم يادم آمد كه زر گم گشته ، در دل اضطراب كردم اما به زبان نياوردم . آن حضرت فرمود : خاطر جمع دار كه زر تو را برادرت يافته و به خانه برده . چون به خانه آمدم آن چنان بود كه آن حضرت فرموده بود .
و از آن جمله است كه فصّاد متوكل مىگويد كه من آن حضرت را فصد گشودم و زياده از مقدار خون كه متعارف بود گرفتم . بعد از آن مقدارى ديگر خون چون شير سفيد بيرون آمد . آن صورت را بديدم و واقعه را به استاد خود كه ملك الاطباء و ترسا بود معروض داشتم . آن فاضل كامل الطب گفت : اگر اين واقع باشد دين وى بر حق است ، تابع وى مىشوم و از دير خود بيرون آمد و با مردم خود نزد آن حضرت رفت .
آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 549
مساهمون: أحمد بن تاج الدين استرآبادى
ص٥٤٩