تخطي إلى المحتوى الرئيسي

آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 546

مساهمون:

ص٥٤٦
اى يوسف ربيعى ! مولاى من مىفرمايد آن صد دينار كه نذر ما است و در آستين شما است تسليم نماييد . آخر آن را به وى دادم و با خود گفتم : چه دانست كه مرا نديده به نام مىخواند و نام شهر مرا مىداند ؟ نزد آن حضرت رفتم و بعد از سلام و كلام و طعام مرا فرمود : خدا تو را پسرى داده و او را مادرش « هيبت اللّه » نام نهاده . بعد از مدتى كه به خانه رسيدم آن چنان بود كه آن حضرت فرموده بود . و از آن جمله است كه چون سال آن حضرت به چهل رسيد خواص را از شهادت خود واقف گردانيد و چون متوكل آن حضرت را زهر داد به خانه درآمد و غسل كرد و به جامهء خواب استراحت نمود و پسر خود امام حسن عسكرى [ ع ] را طلبيد و رموز امامت و خلافت را تسليم وى گردانيد و از زندان سراى خاك به جانب صدرنشينان افلاك توجه فرمود . بيت :
نجات يافت از اين دامگاه رنج و عنا * نزول كرد به گلزار جنت المأوا

گفتار در ذكر امام حسن عسكرى عليه و على آبائه افضل الصلاة و السلام

آن حضرت امام يازدهم است از ائمهء اثنى عشر عليهم السلام . كرمش را نهايت نبود و مروتش به اعلى درجه رسيده بود . با وجود صغر سن هيچ‌كس از بنى هاشم بر او تقدّم نكردند و علماى زمان از حنفى و شافعى در بعضى مسائل مشكله به قول آن حضرت عمل مىنمودند . احمد بن عبد اللّه مىگويد : پدرم بغايت متكبّر بود و هيچ احدى را براى تعظيم قيام نمىنمود . روزى ديدم مردى گندمگون بلند قامت كه از او آثار هيبت و صلابت ظاهر مىشد ، نزد پدرم آمد . هنوز دور بود كه پدرم بىاختيار بر جست و بعد از شرايط استقبال ، كمر فرمانبردارى وى بر ميان بست . من بغايت حيران شدم و متفكر در كار پدر خود گرديدم تا صحبت به نهايت رسيد . گفتم : اى پدر ! تو را هرگز نديدم كه خليفهاى را چنين تعظيم كنى ، اين مرد كيست و اين تعظيم را سبب چيست ؟ گفت : راست بگويم و اگر چه در اين گفتن خطر جان مىبينم . اين مقتداى عالميان و پيشواى