تخطي إلى المحتوى الرئيسي

آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 544

مساهمون:

ص٥٤٤
كردن پسنديده نيست . و از آن جمله است كه متوكل نود هزار مرد مكمّل مسلّح جمع گردانيد و بر پشتهاى برآمد و آن حضرت را به حضور خود طلبيد ، غرضش آنكه آن حضرت خروج ننمايد و اگر انديشهاى در دل داشته باشد به مشاهدهء لشكر بر طرف سازد . آن حضرت فرمود : مقصود تو آن است كه من خروج نكنم و انديشهء جمع كردن لشكر از دل بيرون كنم من نيز عرض لشكر خود كنم و تو را از عدد آن آگاه كنم . اين بگفت و دست بر چشم وى كشيد . متوكل ميان آسمان و زمين از مشرق تا مغرب لشكر ديد همه بر اسبان ابلق نشسته و همه جامهء ملوكانه پوشيده ، لرزه بر متوكل افتاد . آن حضرت فرمود : من به طاعت ملك تعالى مىكوشم و دنياى سريع زوال نمىطلبم . و از آن جمله است كه محمّد بن ابراهيم مىگويد : از پايان ولايت روم پنجاه نفر غلام از براى موكل آوردند . بفرمود تا به معلّم سپردند تا دستور خدمت ياد گيرند و طريقهء ملازمت بدانند . همه را صورت حسن و جمال و سيرت دانش و عقل بر كمال بود . روزى متوكل آن حضرت را طلبيد و غلامان را به خدمت خود حاضر گردانيد . ايشان چون آن حضرت را ديدند به روى در افتادند و شرايط خدمت امام به جاى آوردند . متوكل از خادمان برنجيد و بغايت متغيّر گرديده پرسيد : مىدانيد اين مرد كيست ؟ گفتند : وى امام زمان است و حجت خدا بر خلقان . گفت : چون دانستيد ؟ گفتند : هر سال ده روز در ولايت ما مىآيد و خلايق را به وحدانيت خدا و شريعت مصطفى ارشاد مىدهد و ما به دست وى ايمان آورديم . متوكل از آنچه پرسيد پشيمان گشت و انديشهء قتل آن حضرت و غلامان خود در دل گذرانيد . و از آن جمله است كه فتح مىگويد كه متوكل مرا امر كرد كه برو و على بن محمّد - عليه السلام - را جفاى بسيار برسان . من به حكم وى آمدم و چون از مواليان آن حضرت بودم سر خجالت بر آستانهء وى نهادم و گريه كردم . از درون خانه آواز آمد كه اى فتح ! درآى . رفتم و سلام كرد . مرا فرمود : گريه مكن ! برو و به وى بگو كه على نقى مىگويد كه سه روز از عمر تو زياده نمانده ، هر چه خواهى بكن . من آمدم و پيغام را رسانيدم .