تخطي إلى المحتوى الرئيسي

آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 545

مساهمون:

ص٥٤٥
برآشفت و گفت : سه روز تحمّل مىكنم و بعد از آن هر چه خواهم چنان كنم . اوّل شب چهارم او را كشتند به نوعى كه آن حضرت فرموده بود . و از آن جمله است كه يحيى مىگويد : از بغداد به مدينه رفتم و به خدمت امام مشرف شدم . پرسيد : از واثق چه خبر دارى و ابن زياد را حال چيست ؟ گفتم : واثق حكم مىراند و به مراد خاطر اوقات مىگذراند و ملاذ خلقان است و محتاج اليه ايشان . آن حضرت فرمود : واثق بمرد و ابن زياد كشته گشت . من گفتم : يا بن رسول اللّه ! اين قضيه كى روى داد ؟ فرمود : بعد از آمدن تو به شش روز ، و تحقيق شد آن چنان بود كه آن حضرت فرموده بود . و از آن جمله است كه يحيى مىگويد : من به حكم متوكل به مدينه رفتم تا آن حضرت را به بغداد برم ، مرا دو رفيق بود : يكى موالى و ديگرى خارجى ، و ايشان پيوسته تعصب مىنمودند . خارجى به وى گفت : مولاى تو مىگويد : زمينى نيست كه آنجا يكى مدفون نباشد ، اين بيابان بىپايان را هيچ گورى پديد نيست . موالى شرمنده شد تا به مدينه رسيدم و كاغذ خليفه را به امام رسانيدم . فى الحال در زيان طلبيد و جامه‌هاى پرپنبه بدوزانيد . با خود گفتم : فصل تابستان و گرماى چنان اين جامه‌ها به چه كار آيد و اين چنين كس مقتدايى را چگونه شايد ؟ تا به راه درآمديم و به صحرايى كه ميان آن دو كس مباحثه شده بود رسيديم . ديديم كه هشتاد كس از مردم يحيى كه يراق نداشتند هلاك شدند . چون باران و سرما نماند آنجا فرود آمدند و خيمه نصب كردند تا مردگان را دفن كنند . به خدا كه در آن بيابان هر جا را كندند قبرى بيرون آمد . پس نزد آن حضرت رفتم و قدمش را بوسه دادم و گفتم : يا بن رسول اللّه ! كافر بودم مسلمان شدم و اعتراف به امامت تو و پدران تو نمودم . و از آن جمله است كه يوسف ربيعى مىگويد كه مرا ظالمى گرفته بود و قصد كشتن من مىنمود . به جهت خلاصى خود صد دينار نذر على نقى - عليه السلام - كردم و چون از آن ظالم خلاص گرديدم از شهر خود بيرون شدم و به سرّ من راى رفتم تا زيارتش كنم و نذر را بگذرانم . چون به در خانهء وى رسيدم خادمى بيرون آمد و گفت :
آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 545 | أحمد بن تاج الدين استرآبادى