بردهاند تا فردا بكشند . آن حضرت فرمود : پسرت امشب نزد تو آيد و تو نذر كرده بودى كه او را به خدمت بيت اللّه فرستى به آن وفا كن . آن مرد گفت : يا بن رسول اللّه ! من اين سر را به كسى نگفتهام چون دانستى ؟ آن حضرت فرمود : ما حجت خداييم و بر دلهاى خلايق و اسرار ايشان آگاهيم . شبانه آن پسر نزد پدر آمد و پدر ، پسر را به خدمت بيت اللّه فرستاد .
و از آن جمله است كه عبد الرحمن اصفهانى مىگويد كه به درگاه متوكل بودم ، به يك بار مردم بر هم برآمدند و هر كس سخنى مىگفت : پرسيدم : چه حال است ؟ يكى گفت : مقتداى رافضيان و پيشواى ايشان را مىآرند تا به قتل آرند . مردم هجوم كردند و از اطراف و جوانب سر راه گرفتند . ديدم يكى را مىآرند و مردم چپ و راست در وى مىنگريستند . چون او را بديدم به جان و دل دوست گرديدم . بيت :
به دل گفتم الهى اين جوان را * از اين ظالم خلاصى ده به فضلت
و آن جوان به هيچ طرف نمىنگريست . چون برابر من رسيد در من نگريست و فرمود : دعاى تو مستجاب گرديد . بعد از آن گفت : خدا تو را عمر دراز دهد و مال و فرزندان كرامت كند . به اندك زمانى مرا فرزندان بسيار شد و مال بىحد گرديد و عمرم دراز كشيد .
و از آن جمله است كه ابو القاسم بغدادى گفت : مردى از جانب هند آمد كه در فن شعبده نظير نداشت . متوكل گفت : اگر على نقى را خجل سازى تو را چندان مال بدهم كه غنى گردى . بگفت تا نان تنك پختند و على نقى - عليه السلام - را حاضر كردند .
چون مائده كشيدند ، آن حضرت خواست كه نان بردارد . ساحر به فعل شعبده نان را دور افكند . مردم بخنديدند . بر پردهء خانه صورت شيرى بود ، آن حضرت دست بر آن صورت كشيد و گفت : اين مرد را به حكم خدا بگير . آن صورت ، شير مجسّم شده او را در دهان كشيده فرو برد و باز به حكم خدا صورت اصلى گشت . مردم متحير شدند و آن حضرت به خشم از آنجا برخاست و فرمود كه دشمنان خدا را بر اولياى خدا مسلّط