پهلوى اسبان بنديد . موافقان سخن شنيدند و مخالفان طريق مخالفت مرعى داشتند . اتفاقا به زمينى رسيدند كه آب و گل بسيار بود و عبور اسبان از آن موضع دشوار بود ، جامههاى مخالفان از لاى خراب شد و موافقان با جامههاى پاكيزه به كنار رفتند . و از آن جمله است كه ابو هاشم مىگويد : من به دروغ گفتن عادت كرده و هر روز قدرى گل بىاختيار مىخوردم . به حضرت امام محمّد تقى - عليه السلام - گفتم : دعا كن تا خداى تعالى مرا از اين دو بلا نجات دهد . آن حضرت گفت : الهى ! او را از اين دو محنت رهايى ده . و اللّه كه ديگر هرگز گل نخوردم و زبان به دروغ گفتن متحرك نگردانيدم . و از آن جمله است كه ابو الصلت هروى مىگويد « 1 » : نزد آن حضرت رفتم . چون مرا بديد اشك بر رخساره دوانيد . من نيز به گريه درآمدم و از حالات امام على بن موسى الرضا - عليه التحية و الثناء - ياد كردم و بىطاقت شده جزع نمودم . مرا به صبر تسلّى داد و فرمود : زود باشد كه مرا طلب كنى و نيابى . گويند : آن حضرت را بيست و پنج سال از عمرش گذشته بود كهام الفضل به واسطهء خاطر پدرش مأمون و به روايتى به واسطهء خاطر معتصم زهر در كار وى كرد . آن حضرت ام الفضل را در خلوت طلبيد و گفت : از خدا هيچ شرمت نيامد و مواصلتم دامنگيرت نشد ؟ آخر دوستان به دوستان اين كنند و با همچو منى بىسبب چنين كنند ؟ بيت :
« 2 » شنود و به آشيانهء
« 3 » توجه نمود .