تخطي إلى المحتوى الرئيسي

آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 539

مساهمون:

ص٥٣٩

صحرا نهاد . چون قدمى چند برفتيم مرا فرمود : تا آمدن من اينجا توقف نما و از نظر غايب شد و بعد از زمانى طويل حاضر گرديد . گفتم : پدر و مادرم فداى تو باد ! كجا بودى ؟ فرمود : به طوس رفتم و پدر مقتول خود را آنجا مدفون كرده مراجعت نمودم . من آن روز و آن ساعت را رقم كردم ، بعد از مدت زمانى به ابى الصلت ملاقات نمودم ، آنچه آن حضرت فرموده بود موافق بود ] « 1 » . و از آن جمله است كه عمران بن محمّد « 2 » مىگويد : از مكه بيرون آمدم و به جانب مدينه مىرفتم . زنى مرا گفت كه از حضرت براى من جامهء خاصه بستان تا كفن كنم . چون به مدينه رسدم و پيغام آن زن رسانيدم آن حضرت فرمود : حالا به جامه احتياج ندارد . حيران شدم و بيرون آمدم . بعد از بيست روز از مكه جمعى آمدند و از مردن آن زن به چند روز خبر دادند . و از آن جمله است كه احمد حديد مىگويد كه با جمعى از مكه به زيارت آن حضرت متوجه مدينه شديم . در راه دزدان بر ما زدند و آنچه داشتيم بردند . چون به مدينه درآمديم اتفاقا به آن حضرت ملاقات نموديم . از حال راه به تمامى اعلام نمود و هر كس را خلعت لايق كرامت فرمود . بعد از آن مقدارى دراهم داد و گفت : از اينجا برداريد آن مقدار كه از شما دزد برده . به خدا سوگند كه در ميان يكديگر قسمت كرديم همان مقدار بود كه دزد برده بود نه زياده و نه كم . و از آن جمله است كه يحيى بن عمران مىگويد : جمعى از مواليان آن حضرت به زيارتش مىرفتند . مردى به جهت امتحان به مجلس آن حضرت به همراهى جماعت درآمد . آن حضرت غلام را فرمود كه فلان را بگير و از مجلس من بيرون بر كه اعتقاد به امامت و ولايت من ندارد . آن مرد زيدى فى الحال گفت : يا بن رسول اللّه ! اعتراف به ولايت و امامت تو نمودم و از اعتقاد پيشين برگرديدم . و از آن جمله است كه آن حضرت به استقبال مأمون مىرفت ، فرمودند : اسبان را بر

هامش
( 1 ) - فقط در الف .
( 2 ) - ب : « عمران » ج : « عمرون » .