گواهم « 1 » . بعد از آن گفت : به خدا سوگند كه تو عبد المطلبى دانستم كه جد اويى و پسر تو ابو طالب نام عم و مربّى اوست و چون به ابو طالب برسى سلام من برسان و بگو : زود باشد كه از تو پسرى به وجود آيد نام او على و اوّل كسى كه به نبوّت محمّد اقرار كند ، پسر تو باشد و او ناصر و معين محمد باشد و دين به شمشير او مشهور و دشمن از ضرب تيغ او مقهور گردد و او وزير و قائم مقام محمّد باشد . اين بگفت و بعد از آن مردم را به حضور خود طلبيده هر سخن را فرا خور حال و هر كسى را رعايتهاى پادشاهانه و نوازشهاى خسروانه بكرد « 2 » و عبد المطلب را ده چندان ديگران رعايت فرمود . چون عبد المطلب به مكه مراجعت فرمود ، نوعى ديگر اعزاز آن حضرت مىكرد و چون عمرش به آخر رسيد ، آن سرور را طلبيد و پهلوى خود بنشاند و فرزندان خود را كه ابو لهب و حمزه و عباس و ابو طالب بودند ، حاضر نمود و گفت : اى فرزندان ! من از دنيا مىروم و منزل به دار عقبى مىكنم ؛ از شما فرزندان كداميك مهم محمّد را قبول مىكنيد و خاطر مرا در محافظت نمودن او جمع مىسازيد ؟ همه گفتند : ما قبول داريم و آنچه شرط پدر فرزندى و لازمهء آن باشد به جاى مىآريم . ابو طالب گفت : اى پدر بزرگوار ! در اين امر محمّد را حاكم سازيد ، هر كدام از اين اعمام را كه قبول كند شما محمّد را به آن عم سفارش نمائيد . عبد المطلب را اين سخن پسنديده ، موافق افتاده روى به آن حضرت كرده گفت : اى روشنى ديدهء من و اى فرزند پسنديده ! من به داغ حسرت تو مىروم و بار محنت مفارقت تو همراه مىبرم ، از برادران پدر خود كدام عم را اختيار مىكنى تا خاطر از تو جمع سازم و ترا به خداوند سپارم و به آن عم سفارش نمايم ؟ آن حضرت برخاست و دست در گردن ابو طالب كرد و در دامن او نشست . ابو طالب به گريه درآمد و آن حضرت را در بركشيد و ببوئيد و ببوسيد . پس عبد المطلب خلوت كرده ابو طالب را به نفس خود طلبيد و سلام سيف ذى يزن را به وى رسانيد و آنچه از او شنيده بود ، به ابو طالب تقرير فرمود و گفت : اى ابو طالب ! زود باشد كه اين
آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 54
مساهمون: أحمد بن تاج الدين استرآبادى
ص٥٤
هامش
( 1 ) - ب : گرديدم .
( 2 ) - الف : هر شخصى را فرا خور حال به رعايتهاى پادشاهانه و نو ارزشهاى خسروانه بكرد .