بعد از وفات آمنه خاتون ، عبد المطلب يكبارگى خود به تربيت آن سرور مشغول شد و از همهء فرزندان او را دوستر مىداشت و عزيز مىديد . روزى عبد المطلب ، ابو طالب را طلبيد و گفت : اى فرزند ! تو را مىبينم كه به محمّد محبت تمام دارى از حال او نيكو با خبر باش كه بنى مدلج مىگويند كه در محمّد علامت ابراهيم خليل اللّه به تمام مشاهده مىشود و سفارش بسيار نمود و دست او را گرفت و به ابو طالب سپرد و خود به جانب يمن به ديدن سيف ذى يزن شتافت .
ذكر وقايع سال هفتم [ از ولادت آن حضرت ] و رفتن عبد المطلب به جانب يمن به ديدن سيف ذى يزن و اخبار نبوت آن سرور شنيدن
طوطيان شكرستان سخندانى و بلبلان گلستان معارك قصهخوانى چنين گويند كه سيف ذى يزن لشكر بر سر حبشه برد و ميان ايشان محاربهء بسيار و خون ريزش بىشمار شد . آخر الامر آن ديار به تصرف او در آمد و آن بلاد مسخّر او گرديد و آن ولايت را مقر سلطنت و شهريارى ساخت . و او به غايت پادشاهى بود عالم و عادل و اشراف عرب از هر طرف و اعيان ممالك از هر جانب متوجه حبشه شدند به جهت تهنيت و مباركباد .
و او در قصرى به غايت عالى قرار گرفت و مردم را كه از جوانب و اطراف آمده بودند به حضور خود طلبيد . بيت :
نكرد آن اختر خورشيد تأثير * ز تعظيم بزرگان هيچ تقصير
اما به جهت عبد المطلب قيام نمود و اكرام و احترام او بر همه افزود و او را در پهلوى خود بنشاند و بعد از رسيدن سخن به اتمام و رسانيدن ضيافت به انجام ، مردم را رخصت داد و مجلس را از غير خالى گردانيد و با عبد المطلب گفت : ترا در امرى محرم خود مىسازم و از سرّ ضمير خود واقف مىگردانم ، آن سرّ را از مردم پنهان دار تا وقت ظهور او شود . عبد المطلب گفت : قبول كردم كه آنچه به من سپارى از مردم پنهان دارم و در كتمان او سعى موفور به ظهور رسانم . بعد از آن سيف ذى يزن گفت : اى عبد المطلب !