بيت :
شنو سرّى كه او در پرده نيكو است * مباد اين مغز بيرون آيد از پوست
بدان كه در كتاب مكنون كه ما آن را به جهت خود نگاه مىداريم و هر چند گاه به جهت عواقب امور خود ملاحظه مىكنيم و در آنجا خطا نمىرود ، چنانچه معلوم شده پيغمبر آخر الزمان متولد شده است و ميان هر دو شانهء او نشانهء خالى مىباشد و نام او محمّد ، پدر را نديده باشد و مادرش در زمان طفوليت وفات يابد . اوّل جدش بعد از آن عمش تربيت او نمايند . بيت :
به طفلى والد و امش نمانند * غبار از وى جد و عمش فشانند
چو كرد اين قصه عبد المطلب گوش * به سجده سر نهاد افتاد مدهوش
چون به هوش آمد سيف ذى يزن گفت : اى عبد المطلب از تو التماس دارم از سرّى كه با تو در ميان نهادم كه آنچه از اين مقوله بر تو ظاهر شده باشد با من در ميان آرى و مرا محرم راز خود شمارى .
زبان بگشاد عبد المطلب باز * كه اى صرّاف نقد و محرم راز
مرا فرزندِ نيكو خصلتى بود * كه دامن هرگز از لوثى نيالود
به باغ جان نهال تازهام بود * به او اميدِ بىاندازهام بود
از اين خاكى وطن دامن بر افشاند * به سوىِ خلد و از وى يك پسر ماند
پس آنكه مادرش هم رخت بربست * به سكّان رياض خلد پيوست
من و عمش نگهبانيم او را * ز جان بهتر همىدانيم او را
و آنچه در زمان ولادت و زمان رضاع آن حضرت از غرايب حالات و عجايب روايات آن سرور بود ، معروض پادشاه داشت . آن پادشاه با عزّت و دولت و آن شهريار با شوكت و سعادت ، دست عبد المطلب را بگرفت و بوسه داد و در محافظت آن سرور وصيّت بسيار كرده گفت : گواه باش كه من به نبوت او اعتراف دارم و به رسالت او