تخطي إلى المحتوى الرئيسي

آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 535

مساهمون:

ص٥٣٥
شرايط ملازمت به تقديم رسانيد . روزى ديگر به جانب مكهء معظمه شتافت و زيارت خانهء كعبه دريافت . حاكم مكه چون امام على بن موسى الرضا [ ع ] را بديد متردد و مضطرب گرديد اما بجز ملازمت و خدمت هيچ چارهاى نديد . آن حضرت از آنجا بيرون آمد و به خانهء خود درآمد . روز هشتم مأمون با حشم خود نزد آن حضرت آمد و به اتّفاق به لشكرگاه رفتند . بعد از چند روز ، نامهء والى مكه و حاكم مدينه به مأمون رسيد كه على بن موسى - عليه السلام - در فلان تاريخ در فلان روز در مكه و مدينه بود . مأمون نزد آن حضرت آمد و گفت : يا بن رسول اللّه ! فرمودى به چشمه مىروم و آنجا مهمى دارم و به مكه و مدينه رفتى . به خدا كه تو حجت خدايى و مرا و جمله خلايق را مقتدايى . آن حضرت فرمود : من خضر نيستم كه در چندين زمان ، قطع چندين مسافت كنم . من يكى رعيتم ، عاملان تو به توهّم چيزى نوشتهاند . پس مأمون بخنديد و گفت : تو والى ولايت و سزاوار خلافت و امامتى و مىدانم كه علوم غريبه مىدانى و مرا به تعليم آن شايسته نمىدانى . و از آن جمله است كه ابى الصلت روايت مىكند كه آن حضرت شبى نماز بسيار مىكرد و مىگفت : الهى ! به مقتضيات تقدير در ساختم و سر رضا و تسليم به ارادهء مشيت تو گذاشتم : فالحكم للّه العلىّ الكبير و اليه المرجع و المصير . در اين محل مرا ديد ، گريان گفت : اى ابى الصلت ! عمرم به آخر رسيد و قطرهاى چند از ديده بباريد و برخاست و نماز بامداد كرد و نزد مأمون رفت . مأمون خوشهاى انگور برداشت و به آن حضرت داد . آن حضرت دانهاى يا بيشتر تناول فرمود و از جاى خود برخاست و گفت : اى مأمون ! آنچه مىجستى به آن رسيدى ، و به خانه آمد و ابى الصلت را بخواند و گفت : اين غدّار مكّار ، سيرت پدر خود مرعى داشت و مرا همچون پدرم به زهر هلاك كرد . در اين محل در سرا بسته بود ، جوانى ديدم در ميان سرا ايستاده ، گفتم : كيستى ؟ گفت : من حجت خدايم و پسر صاحب اين سرايم . ناگاه آواز آمد كه اى محمّد ! درآى و بشتاب و نفس آخرين پدرت درياب ! پس پدر ، پسر را در بركشيد و اسرار الهى را به اتمام رسانيد و چيزى از دهان شريف خود بيرون كرد و در دهان وى گذاشت و فرمود