با كارد زهرآلود پارهاى راه رفت و با خود گفت : اين مرد را شأن عظيم است مبادا كه بر حق باشد و من خون به ناحق كرده باشم ، نزد وى مىروم و از وى حجت امامت مىطلبم ، اگر امام نباشد خلق را از او خلاص مىسازم . چون نزد آن حضرت رفتم آن حضرت تيز تيز در من نگريست و فرمود : من به حكم خدا بر خلقان حجتم و تو را از آن آگاه گردانم به شرط آنكه چون حجت ظاهر سازم از آن خرسند شوى و از خيال باطل درگذرى . من حيران شدم و گفتم : قبول نمودم . آن حضرت فرمود : جمعى از روى حسد تو را بر قتل من امر فرمودند ، كاردى به زهر آلوده در آستين دارى و از آن انديشه پشيمان گرديدى . آن مرد آن كارد بيرون آورد و آن را بشكست و دست و پاى آن حضرت بوسه داد و اعتراف به امامت وى نمود . و از آن جمله است كه نصر مىگويد : على الرضا - عليه السلام - نزد مأمون رفت . زينب كذّابه آنجا بود . مأمون گفت : يا بن رسول اللّه ! زينب مىگويد : من از اولاد على بن ابى طالبم . فرمود : دروغ مىگويد : مأمون گفت : چون معلوم كنم كه وى دروغ مىگويد ؟ فرمود : گوشت اهل البيت بر سباع حرام است . زينب گفت : در ميان اين سباع رو تا من بعد از تو بروم . آن حضرت در ميان سباعى كه آنجا بودند درآمد . شيران برجستند و گرد آن حضرت گرديدند و روى خود بر پاى وى ماليدند ، آن حضرت بيرون آمد . زينب را گفتند : برو نزد شيران ! آن ملعونه ابا نمود ، مأمون گفت : آن كذابه را نزد سباع افكندند ، همان لحظه او را بخوردند . و از آن جمله است كه حسن بن محمد مىگويد كه حضرت امام على الرضا - عليه السلام - نزد مأمون آمد و گفت : داعيه دارم كه به چشمهء گرماب « 1 » روم و تا هفت روز آنجا به جهت مهمى به سر برم و در اين ايام با كسى صحبت ندارم . بفرمود تا ملازمان را تا خيمه در آن منزل زدند و مردم را به اطراف وى منزل گرفتند و امر فرمود هيچ احدى را رخصت دخول به اين خيمه ندهند و آن حضرت شبى به ديدن فرزند خود محمّد تقى متوجّه مدينه شد . چون به مدينه رسيد ، پسر خود را بديد و والى مدينه آنجا رسيد و
آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 534
مساهمون: أحمد بن تاج الدين استرآبادى
ص٥٣٤
هامش
( 1 ) - الف : « گرمابه » ج : « كرمات » .