مدينه روى به صحرا نهاد ، آنجا درختى بود در سايهء آن درخت فرود آمد و انتظار والى مىكشيد . گفتم : يا بن رسول اللّه ! عيد رسيد و مرا يك دينار نيست ! . تازيانهء خود بر زمين زد و قدرى بكاويد . سبيكهاى زر بيرون آمد ، آن را برداشت و بر دستم گذاشت و فرمود : پوشيده دار آنچه ديدى و همان انگار كه نديدى . و از آن جمله است كه غفارى گفته : مرا به ابى رافع بيست و هشت دينار بايستى دادن و قادر به اداى آن نبودم و تقاضاى زشت مىكرد و سخنان درشت مىگفت . درمانده شدم و چاره نديدم الّا آنكه به خدمت امام رضا - عليه السلام - روم و حال خود با وى بگويم . به خدمت آن حضرت رسيدم و خواستم كه احوال خود بگويم . فى الحال كه مرا ديد درون خانه رفت و غلامى بيرون آمد و مبلغى زر بر دستم گذاشت و گفت : مولاى من مىگويد : بيست و هشت دينار به قرض ابو رافع بده و باقى از آن تو است . و از آن جمله است كه سهيل مىگويد : من به جهت آن حضرت نقود بسيار آوردم و گذرانيدم ، چون فرح از وى نديدم غمناك شدم ، غلامش طشت و ابريق حاضر گردانيد و دست شست . ديدم قطرات آب ، زر مىشد و در آن طشت مىريخت و فرمود : غمناك مشو ، كسى را كه حال به درگاه الهى چنين باشد به اين نقود چه خرسند شود ؟ و از آن جمله است كه عمّار بن زيد مىگويد : به همراهى آن حضرت به حج مىرفتم و رفيقم بيمار بود و آرزو به انگور مىنمود . نزد آن حضرت رفتم كه از حال بيمار شمهاى بازنمايم . چون نظرش بر من افتاد پيش از آنكه ما فى الضمير خود معروض دارم تبسّم نمود و فرمود : اى عمّار ! بازنگر ! نگريستم ، بوستانى ديدم پر از انگور و انار ، [ درآمدم و از هر دو جنس قدرى چيدم و نزد بيمار بردم . بعد از فراغ از حج به بغداد مراجعت نمودم و اين واقعه را به فرزندان سعد گفتم . به نزد آن حضرت آمدند تا از صورت واقعه بپرسند . پيش از سؤال ، آن حضرت فرمود : اگر انگور و انار ميل داريد به جانب راست خود نگريد . نگاه كردند . بوستانى ديدند پر از انگور و انار ] « 1 » ، درآمدند و آن مقدار كه خواستند بخوردند و هر كدام چيزى برداشته به خانهء خود بردند .
آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 531
مساهمون: أحمد بن تاج الدين استرآبادى
ص٥٣١
هامش
( 1 ) - فقط در الف .