كسى ندارم كه با امام موسى - عليه السلام - مناظره كند و او را به حضور من شرمنده سازد . مشعبدى گفت : من آرزوى تو بر آرم و موسى را نزد تو شرمنده كرده حاضران را به خنده در آرم . هارون او را بنواخت و به مال دنيا از احتياج مستغنى ساخت . روزى ديگر هارون ، امام موسى - عليه السلام - را نزد خود حاضر گردانيد و بساط ضيافت بگسترانيد . حضرت امام - عليه السلام - دست دراز كرد كه طعام از كاسه بردارد . آن مشعبد عملى نمود كه طعام بالا رفت . هارون و حاضران به خنده آمدند . در آن مجلس تكيهاى بود و بر آن صورت شيرى مصور بود . آن حضرت اشارت به آن صورت كرد و گفت : به اذن خدا بگير اين دشمن خدا را و بخور . فى الحال شير او را نزد خود كشيد و فرو برد . ديگر فرمود كه به جاى خود برو ، همانجا رفت و همان صورت گرديد . هارون حيران شد و از آن كرده بغايت پشيمان شد اما هيچ فايده نداد .
و از آن جمله است كه ابن حمزه مىگويد كه آن حضرت روزى به راهى مىرفت ديد كاروان گذشته و يكى از ايشان مانده سبب آنكه درازگوش گوش او مرده . آن حضرت از حال او پرسيد ، گفت : چه مىپرسى از حال من تنها مانده و مركبم مرده و بارم اينجا ريخته و كاروان گذشته ؟ بيت :
نه پاى رفتن و نه جاى ماندن * مبادا كار كس زين گونه مشكل
پس آن حضرت فرمود : من افسونى مىدانم و به حكم خدا درازگوش گوش تو را زنده كردن مىتوانم . او گفت : با من غريب و تنها و به چنين محنت و الم مبتلا روا باشد كه استهزا كنى ؟ آن حضرت نزد درازگوش گوش آمد و دعا به حضرت حق تعالى كرد و چيزى بر وى زد كه برخيز به حكم خدا . فى الحال درازگوش گوش بر جست ، آن حضرت فرمود : باربر نه و برو بر اثر كاروان .
و از آن جمله است كه شقيق بلخى مىگويد : سالى به حج مىرفتم . چون به قادسيه رسيدم جوانى ديدم جامهء پشمين پوشيده و در گوشهاى تنها نشسته . گفتم : اين مرد مىخواهد كه بار خود در اين سفر بر مردمان نهد ، بروم و او را ملامت كنم . چون نزديك