« 1 » و از چشم من غايب شد . چون دو سه منزل ديگر برفتم او را ديدم كه دور تر از مردمان نماز مىكرد و از ترس خدا اشك از ديده مىباريد . از آن انديشه توبه كردم و نزد وى رسيدم تا بحلى بطلبم . چون چشمش بر من افتاد گفت :
« 2 » دو نوبت مرا از ضمير من آگاه كرد . بعد از طى منازل و قطع مراحل ، كاروان نزديك چاهى فرود آمدند و هر كس دلوى و رسنى آورده آب برداشته به كاروانگاه رفتند و من نزديك آن چاه قرار گرفته بودم ، ديدم آن كس را كه بر سر چاه آمد و گفت : الهى ! تشنهام و آب مىخواهم . آب از چاه بجوشيد و بالا آمد ، آب بخورد و وضو ساخت و قدرى آب برداشت و برفت و به گوشهاى به نماز مشغول شد . بعد از اداى نماز گفت : الهى ! گرسنهام . ديدم دست دراز كرد و قدرى ريگ برگرفت و در ركوه ريخت و آغاز خوردن كرد . من به نزد وى رفتم و گفتم : از آنچه خدا به تو ارزانى داشته مرا طعام ده . فرمود : بيا و با من تناول كن . ديدم پسته و شكر به هم آغشته بود ، خوردم و از آن لذيذتر طعام نخوردم . ديگر او را نديدم تا به مكه رسيدم ، ديدم جماعتى گرد وى درآمده بودند و از او مسائل حلال و حرام مىپرسيدند . پرسيدم : اين كيست و نامش چيست ؟ گفتند : اين حجت خدا است بر خلقان و راه نماينده است به گمراهان و نامش موسى بن جعفر است . و از آن جمله است كه محمّد بن عبد اللّه مىگويد كه مرا سيصد دينار قرض بود و از هيچ ممر ميسّر نشد كه قرض كنم و اداى دين خود نمايم . به مدينه رفتم نزد آن حضرت و پيش از آنكه حال خود بگويم از زير نهالى « 3 » خود سرهاى زر بيرون آورد و به من داد ، آن را بر گرفتم و بيرون آمده شمردم ، سيصد دينار بود نه زياد و نه كم . و از آن جمله است كه ابن واقد مىگويد كه هارون الرشيد را سگى بود و تعلق خاطرش به وى بسيار بود . به واسطهء آزار خاطر آن حضرت گفت : من اين سگ را بسيار