تخطي إلى المحتوى الرئيسي

آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 528

مساهمون:

ص٥٢٨
جهت خود نگاه مىدارم و نمىفروشم . يهودى آنجا حاضر بود ، گفت : تو لايق اين زن نيستى ، من علم كهانت مىدانم و تو مىدانى كه از صحايف تورات آگاهم ، اين زن زوجهء بهترين آدميان خواهد بود . چون مغربى اين سخن شنيد گفت : مىفروشم اما به چندين مبلغ . من راضى گرديدم و سر هميان گشوده زر به وى شمردم ، همان مقدار بود نه بيش و نه كم ، او را آوردم نزد آن حضرت . بعد از چند روز حضرت امام جعفر - عليه السلام - وى را به پسرش موسى - عليه السلام - بخشيد . بعد از آنكه حضرت امام موسى او را تصرف نموده بود من حكايت يهودى را به وى گفتم . تبسّم نموده فرمود : زود باشد كه متولّد شود از او پسرى كه مقتداى مشرق و مغرب باشد و پيشواى عرب و عجم . بعد از نه ماه - به اندك كم يا بيش - متولّد شد قطب لگن امامت و شمع شبستان ولايت ، بضعة حضرت مصطفى ، امام به حق على بن موسى الرضا عليه من التّحيّات افضلها و من التّسليمات اكملها . و از آن جمله است كه مسيّب مىگويد كه آن حضرت مرا فرمود به مدينه مىروم تا پسر خود علىّ رضا را وصى و خليفهء خود سازم و بازآيم . گفتم كه حارسان بيرون درند و تو را مانع شده نگذارند . تبسّم نمود و لب بجنبانيد و از نظر من غايب گرديد و پس از اندك زمانى بازآمد و گفت : اين دشمن خداى سندى بن شاهك مرا به زهر هلاك گرداند و بعد از سه روز اين واقعه روى دهد و در آن محل شكم من نفخ كند و من به الوان مختلفه برآيم و جوانى نزد من حاضر شود و با من سر در ميان آرد ، تو را با وى كارى نيست . چون روز چهارم درآمد جملهء سخنان آن حضرت راست بود . خواستم از آن بپرسم و از حالش سؤال كنم آن حضرت بانگ بر من زد ، صبر كردم تا آن حضرت از اين دنياى فانى غدّار ناپايدار به دار القرار رحلت فرمود و آن جوان غايب گرديد . چون وقت غسل دادن شد همان جوان را ديدم ، چون از غسل و كفن فارغ شد خواستم از حال وى پرسم ، مرا گفت : من حجت خدايم بر خلقان و عالمم به ما فى الضمير آدميان ، من پسر اين مقتولم . در اين محل به خاطرم رسيد كه پسر وى در مدينه است ، چون تواند بود كه قطع اين طريق به اين مقدار زمان نموده باشد ؟ فرمود كه اى مسيّب ! در هر