شدند و محمّد را برداشته بر بالاى پشتهاى رفتند و طشت و ابريق آوردند و او را برهنه كردند و شست و شوى دادند . و در اكثر كتب سير مذكور است كه سينهء آن حضرت را شكافتند و دل آن سرور را بيرون آورده تيغ بر آنجا كشيدند و قطرهاى چند خون كه نصيب شيطان بود از آنجا بچكانيدند . اما امثال اين نوع سخنان نسبت به انبياء كه مخزن اسرار الهى و مهبط انوار نامتناهى باشند ، ايشان را كافر بچگان دانستن و اسناد فسق به آن مردم كردن « 1 » و امثال اين نوع خطايا روا داشتن سيّما به حضرت مصطفى - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - به غايت بعيد مىنمايد . ديگر ندانستم كه حال او چه شد و مهمش به كجا انجاميد .
نمىدانم كه حالا چيست حالش * روان شو گر همىخواهى وصالش
حليمه مىگويد :
من و شوهر روان گشتيم فى الحال * غريوان جمع خويشان هم به دنبال
به سرعت تمام مىدويديم تا خود را به آن پشته رسانيديم . آن سرور را ديديم كه تنها نشسته و روى مبارك او از گرد و غبار شسته و چشمان به طرف آسمان دوخته با رخسارى چون گل ارغوان برافروخته ، در قدم او افتادم و بر رخسار عرق بارش بوسه دادم و پرسيدم : چه حال دارى و چه ملال ديدى ؟ فرمود : سه تن بر من ظاهر شدند و مرا بدين مقام آوردند و بدن مرا شست و شوى دادند و هر كدام جدا جدا نوازش مىفرمودند . بعد از آن بوسه بر سرو روى من داده ، مرا اينجا گذاشته به طرف آسمان طيران كردند و از نظر من غايب گرديدند . حليمه آن حضرت را برداشته به خانه آورد ، و اين واقعه در ميان مردم آن قبيله فاش شد و آن حضرت را در خانه نگه مىداشت و ديگر او را به صحرا بردن نمىگذاشت . مردم گفتند : اى حليمه ! اين پسر را جن دريافته به كاهن مىبايد بردن و تفحص احوال او به واجبى نمودن . روز ديگر كاهن آورديم و آن سرور ، احوال گذشتهء خود به او تقرير فرمود و آنچه بر آن سرور گذشته بود ، معلوم كاهن
هامش
( 1 ) - ب و ج : و اسناد عشق با زنان مردم كردن .