تخطي إلى المحتوى الرئيسي

آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 517

مساهمون:

ص٥١٧
تو مناجات مىكردى برادرم خضر با من بود من آن چوب را به وى داده نزد شما فرستادم و حالا آن چوب نزد من است ، آن را بيرون آورد و به ما نمود . و از آن جمله است كه يكى از دوستان مخلص و ياران خالص آن حضرت كه او را عبد الرحمن گفتندى مىگويد : به همراهى آن حضرت به تماشاى صحرا رفتم و به جهت نشاط و انبساط از هر جانب سخنى مىگفتم و من دراهمى چند داشتم و از روى فراغت خاطر هر لحظه آن را مىشمردم و اظهار بشاشت و فرح مىكردم . در اين محل به خاطرم رسيد كه چيزى از آن مال به آن حضرت دهم و او را روزى چند از اين محنت برهانم . در من تيز تيز نگريست و فرمود : سنگريزه بيار ! آوردم . آن حضرت آن را از من گرفت و در دامن من ريخت ، همه دانه‌هاى قيمتى شده بود . بعد از آن فرمود : ما را به متاع دنيا احتياج نيست . گفتم : يا بن رسول اللّه ! در ولايت تو شكى ندارم اما از حضرت تو التماس دارم كه بفرمايى كه سزاوار امام چيست ؟ فرمود كه اگر اين كوه را گويد بيا فرمان وى برد . به خدا سوگند كه ديدم آن كوه را كه به جنبش درآمد و حركت به جانب وى نمود . آن حضرت فرمود : تو را نمىخواهم ، بايست ! پس كوه باز به جاى خود قرار گرفت . و از آن جمله است كه منصور دوانقى از كرامات امام جعفر صادق - عليه السلام - در تاب بود و نزد خواص از اين معنى اضطراب مىنمود . ربيع كه از ندماى وى بود انديشه كرد كه آن غم از دل منصور بردارد و داغ ملال بر سينهء بىكينهء آن حضرت بگذارد . چهل تن از سحرهء بابل را كه آن علم به ميراث از سحرهء فرعون گرفته بودند حاضر گردانيد و گفت : اگر امام جعفر صادق - عليه السلام - را در مجلس خليفه به علم سحر و شعبده شرمنده كنيد ، هر يك از شما را چندان عطا دهد كه شما را بعد از فوت احتياج نماند . آن جماعت به التفات منصور و به اميد مال ، طرح سحر افكندند و بساط ساحرى بگسترانيدند و هر يك از ايشان صورت سباع ترتيب دادند و در جوف وى قدرى سيماب ريخته به عمل شعبده متحرك گردانيدند كه حاضران ندانستند كه مصنوعات منصور ، سحر است . پس منصور بر جايى رفيع بنشست و سرهنگان را به احضار امام