آمد ، خواستند كه او را به ضرب تير بكشند . آن حضرت فرمود : دست از او بداريد . پس آن گرگ نزد آن حضرت آمد ، سر بالا كرد و در گوش وى سخنى گفت . آن حضرت نيز شبيه به آواز وى سخنى فرمود و او برفت . سپس حضرت فرمود كه اين گرگ آمده و استدعا نموده كه در عقب اين پشته جفت من حامله است و درمانده دعا كن كه به آسانى وضع حمل او شود و آن پسر باشد . آن حضرت دعا موافق مدعاى او نمود ، به اجابت مقرون شد .
و از آن جمله است كه معلى مىگويد : من از ولايت فارس به مكه رفتم و بعد از مراجعت خبر گرفتم كه در فارس و با شده و در همهء بلاد مردم بسيار مردند . مراغم و اندوه بىحد بود . برخاستم و به خدمت آن حضرت رفتم كه احوال خود گويم . چون نزد وى رسيدم فرمود : به جهت فرزندان و كسان خود بغايت متألمى ، ايشان به صحتاند و هيچكس از اهل بيت تو نمردهاند . من در دل گذرانيدم كه اين سخن راست باشد يا نه ؟
فى الحال از ضمير من اعلام نمود و فرمود : مىخواهى كه ايشان را ببينى ؟ گفتم : آرى .
فرمود : چشم بر هم نه و بازپس نگر . چنان كردم ، خانهء خود را در فارس بديدم و تمامى اهل و عيال را در آنجا مشاهده نمودم . ديگر باره فرمود : چشم بر هم نه و بگشا . چنان كردم ، آنجا بودم كه بودم و آنچه به نظرم درآمد غايب گرديد .
و از آن جمله است كه عبد اللّه ابى ليلى گفت : [ ابو ] جعفر دوانقى از سرهنگان خود جمعى را فرستاد و امام جعفر صادق - عليه السلام - را نزد خود طلبيد و گفت : من او را مىكشم و اين زمين را از خون او آب مىدهم ، خدا مرا نيامرزد اگر او را نكشم و مقتداى شيعه را هلاك نگردانم ! در اين محل سرهنگان درآمدند و او را درآوردند و آن حضرت لب مىجنبانيد . جعفر نگريست و بىاختيار بر جست و قدمى چند استقبال نمود و گفت : مرحبا ! مرحبا ! يا بن رسول اللّه ! و او را به تعظيم تمام به مقام خود بنشاند و صحبت از روى عزّت بداشت و او را عذر خواهى نموده روان گردانيد . مردم گفتند :
يا بن رسول اللّه ! او قصد كشتن تو داشت ، چه كردى كه دست از تو بداشت ؟ فرمود :
خدا را ياد كردم و اسم اعظم خواندم و بر خود دميدم ، از وى خلاص گرديدم . گفتم :
آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 515
مساهمون: أحمد بن تاج الدين استرآبادى
ص٥١٥