يا بن رسول اللّه ! جان من فداى تو باد ! من از وى ترسانم مرا نيز تعليم فرما تا من نيز در وقت بلا بخوانم و خلاص شوم . فرمود : ما شاء اللّه ما شاء اللّه لا يأتى بالخير الّا اللّه ما شاء اللّه ما شاء اللّه لا يصرف السّوء الّا اللّه ما شاء اللّه ما شاء اللّه كل نعمة فمن اللّه ما شاء اللّه ما شاء اللّه لا حول و لا قوّة الّا باللّه . به خدا سوگند كه در چندين محنت و بلا بخواندم و خلاص گرديدم .
و از آن جمله است كه اسماعيل انصارى مىگويد : من در خدمت آن حضرت بودم و ايشان با خواص خود براى خود ترتيب طعام مىداد و يكى از ملازمان را به جهت آب زمزم فرستاد . غلام دير آمد و آب نياورد . از سبب دير آمدن و آب نياوردن از غلام پرسيد . غلام گفت : صاحب زمزم مرا آب نداد و گفت : [ خداوند ] اهل عراق را از مولاى تو خلاص دهاد . آن حضرت كلمهاى چند بر زبان راند و فرمود : خداوند تعالى او را هلاك گردانيد و خلايق را از جفاى او برهانيد ، و مرا به جهت آب فرستاد . چون به كنار زمزم رسيدم ديدم آن ملعون مرده و خلقى به تماشا بر او جمع شدهاند . من آب برداشتم و متوجه خدمت آن حضرت شدم .
. . . و از آن جمله است كه ابن ورقى مىگويد از مكّه دو برادر بيرون آمدند و به مدينه متوجه زيارت امام جعفر - عليه السلام - شدند . در راه تشنگى بر يكى غلبه كرد و بمرد .
برادر ديگر دست مناجات به حضرت قاضى الحاجات برداشت و گفت : الهى ! به حرمت پيغمبر و به حرمت على و اولادش - تا به امام جعفر - عليه السلام - نام برد - و از درماندگى و تنهايى خود شمهاى بازگفت . او عقب خود آوازى شنيد كه اى درويش ! از عواطف ربانى و از لطايف مواهب سبحانى ، مرهم راحت از دار الشفاى عنايت الهى رسيد . بازپس نگريست . مردى را ديد كه به مجرد ديدارش دل او روشن گرديد . فرمود :
اين چوب را بردار و نزد دماغ برادر خود بدار . من چنان كردم ، عطسهاى زده زنده گرديد و آن مرد از نظر من غايب شد . چون ما هر دو به مدينه رسيديم و به خدمت امام جعفر - عليه السلام - مشرف گرديديم بعد از طلب نمودن چوب و معذرت گفتن ما از فراموشى آن چوب ، احوال ما را به تمام بيان فرمود كه آن شب كه شما را آن صورت دست داد و
آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 516
مساهمون: أحمد بن تاج الدين استرآبادى
ص٥١٦