تخطي إلى المحتوى الرئيسي

آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 513

مساهمون:

ص٥١٣
و از آن جمله است كه زيد مىگويد : من نزد آن حضرت رفتم و گفتم : يا بن رسول اللّه ! من از اين آيت كه
فَخُذْ أَرْبَعَةً مِن الطَّيْرِ

« 1 » خبر مىدهد ، متعجبم . فرمود : اراده دارى كه به تو بنمايم . گفتم : آرى . فرياد برداشت و فرمود : يا غراب ! يا باز ! يا طاوس ! يا حمامه ! فى الحال اين مرغان همه حاضر شدند . بفرمود تا همه را كشتند و پاره پاره كردند و به هم بر آميختند و به خدا سوگند كه خون مرغان بر دست و پا و كارد و زمين آلوده بود كه آن حضرت يكان‌يكان را بخواند . ديدم اعضاى هر يك به جاى خود رفتند و به همديگر پيوستند و مثل اوّل گرديدند . و از آن جمله است كه سعد بن ابراهيم مىگويد : با جمعى بودم و هر يك از ولايت اهل البيت سخنى بازمىنموديم . يكى از منكران آنجا حاضر بود ، گفت : من بسيار سخنان شنيدهام اما هيچ نديدهام . ناگاه ديدم كه امام جعفر صادق [ ع ] به آنجا رسيد . بعضى ماهى نمك سوده آوردند . آن حضرت به آن مرد نگريست و گفت : هيچ مىخواهى كه چيزى از ولايت ما مشاهده كنى ؟ گفت : آرى . آن حضرت آن ماهى را از آن مرد گرفت و دست خود بر وى ماليد . فى الحال تازه گرديد و در حركت آمد . آن حضرت دست مبارك بر زمين زد ، دجله پديد آمد ، آن ماهى خود را در آنجا افكند و برفت . و از آن جمله است كه عبد اللّه سنان مىگويد : روزى از آن حضرت صفت كوثر پرسيدم . آن حضرت وصفش نمود . به خاطرم گذشت كه من آن حوض را توانم ديد و مرا نصيب گردد يا نى ؟ فى الحال آن حضرت اظهار ما فى الضمير من كرد و فرمود كه مىخواهى كه آن را ببينى و از آنجا آب بياشامى ؟ گفتم : آرى . دست مرا گرفت و از مدينه بيرون برد و در صحرا درآورد . پس چشمم را بپوشانيد و پاى مبارك بر زمين ماليد و فرمود : نگاه كن . جويى ديدم كه كنارش پديد نبود ، از يك جانب آب صافى و از جانب ديگر شير در غايت شفّافى و در ميان هر دو شير و آب ، آبى بود چون ياقوت احمر و برّ كنار آن جو ، درختان بود كه مثل آن نديده بودم و كنيزكان ديده در غايت صفا و نهايت

هامش
( 1 ) - سوره 2 / 260 .