ما مىآيى ؟ برخيز و غسل كن ! من غسل كردم ، چون به خدمت وى رسيدم و آنچه مىخواستم از او پرسيدم و جواب شنيدم در محل مراجعت مرا گفت : چون حمزه را ملاقات كنى سلام من برسان و بگو در فلان ماه و فلان روز وفات كنى . چون بازگرديدم به اندك زمان چنانچه فرموده بود وفاتش رسيد . و از آن جمله است كه ابن ثعلب گفت : روزى از خانه بيرون آمدم و متوجه خدمت امام جعفر صادق - عليه السلام - شدم . جمعى را ديدم كه بيرون مىآيند در غايت صفا و نهايت لطافت و به مردمان آن زمان هيچگونه شبيه نبودند و به يك بار از نظر من غايب شدند . مرا حيرت عجب پديد آمد . نزد آن حضرت رفتم و گفتم : يا بن رسول اللّه ! قومى به اين صفت مشاهده نمودم . فرمود كه جمعى از ملائكه بودند كه مرا به صحبت خود مشرف كردند و حالا به زيارت جدّم حسين [ ع ] رفتند . و از آن جمله است كه فضل بن عبد اللّه مىگويد : من به همراهى امام جعفر صادق - عليه السلام - در نواحى مكه مىرفتم ، زنى و طفلى ديدم ، هر دو مىگريستند كه گاو ايشان مرده بود . آن حضرت متوجه ايشان شد . آن زن گفت : من و اين پسر صغير من به شير اين گاو به سر مىبرديم و حالا ديگر چيزى نداريم . آن حضرت فرمود كه دوست مىدارى كه گاو تو را زنده گردانم ؟ زن گفت : اى مرد ! مزاح بگذار و دست از - مصيبتزدگان بدار . آن حضرت دعا كرد و نعلين خود بر آن گاو زد . آن گاو فى الحال برخاست . آن زن گفت : تو كيستى كه مانند عيسى بن مريم - عليه السلام - مرده زنده مىسازى ؟ آن حضرت از او درگذشت و پنهان شد . و از آن جمله است كه داود بن كثير مىگويد كه ابو الخطاب دو كس را كه تولّا به اهل البيت مىكردند و تبرّا از بنى اميه ، دشنام داد و ناسزا گفت . من نزد آن حضرت رفتم به خدا سوگند از آن مقوله هيچ سخنى نگفتم . فرمود كه اين ابو الخطاب دوستان ما را به محبت دشمنان ما دشنام مىدهد و سنت پدران خود را به عمل مىآورد . و از آن جمله است كه [ ابا عبد اللّه بلخى مىگويد : ] « 1 » آن حضرت با جمعى به
آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 511
مساهمون: أحمد بن تاج الدين استرآبادى
ص٥١١
هامش
( 1 ) - فقط در الف .