نمودم .
و از آن جمله است كه عكاشه مىگويد : نزد آن حضرت رفتم ، ديدم پسرش جعفر را كه نزد وى برپا ايستاده ، جوانى رسيده در كمال آراستگى . گفتم : چرا او را كدخدا نمىسازى ؟ فرمود : زود باشد كه از بربر تاجران آيند و از ايشان كنيزكى بخرم و به وى دهم . چون روزى چند برآمد شنيدم كه تجار آنجا آمدهاند ، من به واسطهء كثرت محبّت جعفر نزد آن حضرت رفتم و گفتم : تجار آمدند ، بدرهاى زر بود مهر بر آن نهاده فرمود :
اين را بردار و برو و به آنچه در اينجا است جاريهاى بخر و بيار . من رفتم و ديدم كه تجار جملهء متاع را فروختهاند الّا كنيزكى مانده بيمار و ضعيف ، او را قبول نمودم و قيمت وى پرسيدم . بعد از گفت و گوى بسيار گفت كه به هفتاد دينار كمتر نمىفروشم . من گفتم كه به آنچه در اين بدره است مىخرم ، چون گشودم و شمردم هفتاد دينار بود نه بيش و نه كم . چون نزد آن حضرت آمدم و آوردم او را پرسيد چه نام دارى ؟ گفت : حميده . آن حضرت فرمود : حميدة فى الدنيا و الآخرة . ديگر پرسيد كه بكرى يا نى ؟ گفت : بكرم .
آن حضرت تبسّم نمود و فرمود : از دست اين طايفه چون بكر ماندى ؟ گفت : هرگاه قصد من مىكردند از غيب دستى پيدا مىگرديد و طپانچهاى محكم بر رخسارش مىكشيد و او را از من دفع مىكرد . بعد از آن دو سه روز برآمد ، آن حضرت پسر خود جعفر را طلبيد و فرمود : اين جاريه را به خود گير ، زود باشد كه از او فرزندى در وجود آيد كه بهترين اهل زمان باشد . پس از او حمل گرفته موسى كاظم [ ع ] متولّد شد .
و از آن جمله است كه عبد اللّه جعفى مىگويد كه به همراهى آن حضرت به سفرى مىرفتيم . به جايى رسيديم كه خلايق تشنه شدند و چهارپايان زبان از تشنگى بيرون كردند . مردمان گفتند : يا بن رسول اللّه ! به فرياد رس . آن حضرت از شتر فرود آمد و قدمى چند برفت و بفرمود تا از موضعى قدرى ريگ واپس كردند ، ديدند سنگى مربع پيدا شد ، آن را برداشتند ، آب صافى پديد آمده جمله سير آب شدند . از آنجا برفتيم به موضعى رسيديم ، درختى خرما ديديم خشك شده . آن حضرت گفت : الهى ! سيرآب كردى ما را ، خرما نيز كرامت كن . فى الحال آن درخت سبز شد و خرم گرديد و خرما بار
آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 508
مساهمون: أحمد بن تاج الدين استرآبادى
ص٥٠٨