تخطي إلى المحتوى الرئيسي

آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 505

مساهمون:

ص٥٠٥
اين موضع را مىدانى ؟ گفتم : نى يا بن رسول اللّه ! فرمود : اين چشمهء حيات است و اسكندر به طلب وى مرده و خضر از اين چشمه آب خورده . و از آنجا گذشت و چندين ولايت و مواضع به من نمود كه مسافر به مدت چند سال قطع نتواند كرد . آنگاه فرمود : چشم بر هم بنه و فراز كن ، ديدم در همان موضع كه از خانه برآمده بود ، ايستاد و فرمود : ابراهيم آسمان و زمين چنين مىديد . و از آن جمله است كه [ ابو ] جعفر دوانقى مىگويد : روزى نزد آن حضرت رفتم . فرمود : تو را چه بر آن مىدارد كه نزد ما نمىآيى و اختلاط نمىنمايى ؟ گفتم : از بسيارى جفاى بنى اميه . آن حضرت تبسم نمود و فرمود كه ايام ايشان برفت و نوبت به تو مىرسد . در آن روز من بغايت حيران شدم به واسطهء استيلاى بنى اميه و خوارى عباسيان . پس به اندك روزى دوانقى بر مسند شهريارى متمكّن گرديد و نگونسارى بنى اميه به ظهور انجاميد . و از آن جمله است كه آن حضرت با جمعى از دوستان به سفرى مىرفتند . در اثناى طريق مردى را ديدند ايستاده و مركبش مرده و بارش آنجا ريخته و بر درماندگى و تنهايى خود مىناليد و رهايى خود از حضرت الهى مىطلبيد . آن حضرت او را چون به آن حال بديد دست به دعا برداشت و همچنان در دعا بود تا درازگوش گوش بجنبيد و آواز بر كشيد . و از آن جمله است كه ليث بن سعد مىگويد : مردى را ديدم بر بالاى پشته و پيشانى وى از اثر نماز به خون آغشته . مناجات دور و دراز به قاضى الحاجات مىكرد و مرا ذوق آن دريافت . من نيز دور تر از عقب وى آمين مىگفتم . در آخر گفت : الهى ! برهنهام مرا بپوشان و آرزوى انگور دارم كرامت فرماى . و آن وقت انگور نبود ، ابرى ديدم آمد ، بر آنجا انگور و دو جامه بود . مرا بديد و به حضور خود طلبيد و فرمود كه از اين دو جامه يكى بردار . گفتم : مرا به جامه حاجت نيست ، با وى انگور بخوردم ، بعد از آن يك جامه را پوشيد و فرمود : روى بازپس كن ، جامهء ديگر را ازار كرد و آن كهنه‌ها در هم پيچيد و از آن پشته به زير آمد و آن كهنه را به يكى بداد و برفت . من پرسيدم كه اين كيست ؟
آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 505 | أحمد بن تاج الدين استرآبادى