از اهل شامم و تولّا به حضرت شما دارم و از دشمنان شما بيزارم و پدرم - كه خدا بر او رحمت مكناد - تولّاى بنى اميه داشت و مرا به واسطهء محبّت شما در عداد فرزندان نمىدانست و او را مال بسيار بود ، بمرد و به غير از من حالا او را وارث نمانده و مالش اكنون در زير زمين پنهان مانده . آن حضرت فرمود : دوست مىدارى كه حال پدر بدانى و موضع مال معلوم نمايى ؟ گفتم : آرى . پس آن حضرت نوشتهاى به من داد كه به فلان گورستان برو ، مردى به اين صفت نزد تو آيد ، اين نوشته به وى ده . چون به آن موضع رسيدم مردى به آن صفت نزد من رسيد ، نامه بدادم ببوسيد و برخواند و بر سر و چشم خود ماليد و مرا گفت : اينجا باش ! و برفت و زود بازآمد و سياهى را رسن در گردن كرده و زبانش از حرارت بيرون آمده و پيراهن سياه پوشيده آورد و گفت : اينك پدر تو . چون او را به آن حال بديدم پرسيدم : تو را چه چيز به اين بلا رسانيد ؟ گفت : تولّاى بنى اميه و دشمنى تو به سبب تولّاى اهل البيت . بعد از آن گفت : مال من در فلان موضع مدفون است و آن مقدار يكصد و پنجاه هزار دينار است ، پنجاه هزار نزد محمّد باقر - عليه السلام - بر و پشيمانى حال پدر بگو و باقى از آن تو است . محمّد مسلم مىگويد : من مال برداشتم و نزد آن حضرت رفتم و آن تحفه را نزد وى بگذاشتم . آن را بر فقرا قسمت نموده فرمود : او را به سبب پشيمانى از عداوت ما و فرستادن اين تحفه نزد ما نجات حاصل شد .
و از آن جمله است كه جابر جعفى مىگويد : به همراهى آن حضرت مىرفتم به دامن كوهى رسيديم ، آنجا نزول كرديم ، مرغى آمد و بر كنار محمل آن حضرت نشست ، خواستم كه او را بگيرم ، از اندرون محمل آواز آمد كه آن مرغ پناه به ما آورده و از جفاى ظالمى به شكايت آمده او را بگذار . آن مرغ گفت : يا بن رسول اللّه ! مرا در اين شكاف كوه خانهاى است و هر سال اينجا بچّه مىكنم . حال سه سال است كه هر سال مارى مىآيد و فرزندان مرا مىخورد و مرا از اين جهت به مرتبهء هلاكت رسانيده . آن حضرت فرمود : من دعا كردم و هلاكت مار را از خدا طلبيدم . راوى مىگويد : چون از حج مراجعت نموديم آنجا مارى عظيم كشته ديدم و مرغان در آن آشيان به نشاط مشاهده
آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 507
مساهمون: أحمد بن تاج الدين استرآبادى
ص٥٠٧