آن حضرت را برداشتم و پيش شوهر خود آورده در دامنش گذاشتم . چون چشم او بر وى افتاد ، چنان محبتش در دل شوهر من پيدا شد كه در حال گفت : هزار جان من و فرزندان من فداى تو باد . و به منزل خود آمديم و سه روز آنجا توقف كرديم . در نيمشب از براى صلاح مهم آن حضرت برخاستم و نظر به جانب او انداختم ، شخصى ديدم بر بالين محمّد نشسته و بوسه به روى او مىدهد . صاحب خود را بيدار كردم و از آن حال واقف گردانيدم . گفت : اى حليمه ! اين سرّ را پنهان ساز و اصلا بر افشاى اين حال مپرداز كه حقا هيچكس از ما بهتر و به مراد خود نيكوتر به ديار خود باز نخواهد گشت . صباح روز سيّم همراهان مراجعت به وطن نمودند . حليمه مىگويد : من به خدمت مادرش آمدم ، در محافظت آن سرور مرا سفارش بسيار نمود و مبالغه از حد افزود . بيت :
وداع آمنه كردم پس آنگاه * نهادم با قبايل روى بر راه
بر درازگوش گوش سوار شدم و آن حضرت را پيش خود گرفته ، روان گرديدم . آن مركب لاغر در حال فربه شد و به رفتار در آمد و بر مراكب ديگران سبقت گرفت . بيت :
به وقت آمدن دنبال بوديم * به رفتن ليك سبقت مىنموديم
و آن شتر لاغر ، پستان پرشير كرد و دلير به رفتار در آمد . مردم از آن حال تعجّب مىكردند و از سرّ كار واقف نمىشدند . بيت :
به اصل منزل خود چون رسيدند * ز رنج هر تردد آرميدند
به اندك روزى در شتران و گوسفندان ما لاغرى نماند « 1 » و خداى تعالى بركت و نتاج بسيار داد ، از اين سبب مهترى و رياست آن قبيله بر ما قرار گرفت . بيت :
به اندك مدّت از يمن پيمبر * شدم از مالداران مقرر
و چون محل سخن گفتن آن سرور شد به زبان فصيح و كلام مليح مىگفت : اللّه اكبر !
هامش
( 1 ) - ج : به اندك روزى در آن قبيله شتران و گوسفندان لاغر نماند .