حال آن سرور غافل نمىگرديدم . اتفاقا روزى به جهت بعضى ضروريات به جايى رفته بودم و او را در خانه ، نزديك دختر خود گذاشته بودم . چون نصف النهار مراجعت كرده آن حضرت را نديدم ، فرياد بر آوردم كه محمّد كجا است ؟ شوهر من گفت : به همراهى خواهر خود به تماشاى صحرا رفته و آن روز هوا به غايت گرم بود . از عقب ايشان رفتم و فغان بر آوردم و ايشان را از صحرا به خانه آوردم به دختر عتاب كردم كه در هواى گرم چنين ، محمّد را چرا به صحرا بردى و او را از تابش حرارت آفتاب آزردى ؟ گفت : اى مادر ! غم مخور كه اثرى از آفتاب به وى نرسيد . قطعهاى ابر سفيد بالاى سر او ملازم بود ، هركجا كه مىرفت آن ابر همراه آن بود . گفتم : اى دختر ! راست مىگويى ؟ گفت : راست مىگويم و به راستى خود به خدا سوگند مىخورم . حليمه دختر را وصيت كرد كه اين سخن را پنهان دارى و اين واقعه را به كسى نگويى . بعد از چند روز آن سرور - صلّى اللّه عليه و آله - گفت : اى مادر ! چه شود كه مرا به همراهى برادران به صحرا فرستى كه تماشاى صحرا و گوسفندان كنم ؟ گفتم : اى نور ديدهء حليمه و اى سرور سينهء آمنه ! انديشهء صحرا و گوسفندان به خود راه مده و داغ ملال مفارقت بر سينهء بىكينهء پدر و مادر خود منه . آن حضرت - صلّى اللّه عليه و آله - از اين سخن در تاب شد و به غايت اضطراب نمود و آب در ديدهء مبارك بگردانيد و اشك بر گل رخسار دوانيد . من نيز به جهت تسلّى خاطر آن حضرت برخاستم و سرو روى او را بوسه دادم و حرز « 1 » يمانى در گردنش انداختم و به همراهى برادران به صحرا فرستادم . آن حضرت عصا برداشت و به همراهى برادران با شوق و نشاط به صحرا رفت و شبانگاه با ذوق و انبساط به خانه آمد . روز ديگر به دستور معهود متوجه صحرا شد . چون آفتاب به نصف النهار آمد ، حمزه - كه برادر رضاعى آن حضرت بود - دوان دوان و گريان گريان به خانه در آمده ناله و زارى و جزع و بىقرارى آغاز كرد و گفت : يا اماه ! دريابيد برادرم محمّد را . گفتم : آه و وا ويلاه چه شد فرزندم محمّد را ؟ گفت : من و برادرم محمّد به تماشاى گوسفندان دلشادى مىكرديم و از روى فرح و خرمى ناله و فرياد مىنموديم . ناگاه سه تن پيدا
آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 48
مساهمون: أحمد بن تاج الدين استرآبادى
ص٤٨
هامش
( 1 ) - الف و ج : جزع .