اللّه اكبر ! مردم از اين كلمات تعجّب مىكردند . در آن تعجّب و تحيّر بودند كه باز فرمود :
لا إله الا اللّه قدّوسا نامت العيون لا تاخذه سنة و لا نوم . و آن حضرت هرگز در جامهء خود بول و غايط نكرد و هر روز وقتى معيّن داشت كه در آن محل قضاى حاجت نمودى و تا روز ديگر به قضاى حاجت تا آن وقت احتياج نداشتى ، و هرگاه شير خوردى لب و دندان آن حضرت به شير آلوده نگشتى ، و اگر عورت او مكشوف شدى به غضب رفتى تا آن زمان كه پوشيده شدى ، و روزى چندان مىباليد كه ديگران در هفتهاى ، و هفتهاى چندان قد مىكشيد كه ديگران در ماهى ، و در ماهى چندان بزرگ مىشد كه ديگران در سالى . و چون آن حضرت دوساله شد جوان جلد شد . و هرگز بدخويى و ناز و جنگ و نزاع و لهو و لعب نمىكرد ، چنانچه شيوهء اطفال و طريقهء كودكان باشد . و چون سهساله شد اطفال را از بازى كردن منع مىكرد و از هرزه دويدن منع مىفرمود . بيت :
ز رويش تافتى خورشيدِ اقبال * ز بازى مىنمودى منع اطفال
چنان كردى به دلها مهرِ او راه * كه بودش هر كه ديد از جان هوا خواه
ذكر حالات آن سرور كه بعد از سه سالگى روى داد و امور عجيبه و غريبه [ اى ] كه از آن حضرت مشاهده افتاد
اصحاب حكايات و ارباب روايات از حليمه خاتون نقل كردهاند كه وى فرمود كه روزى نزد آن سرور نشسته بودم . ناگاه ديدم دو مرغ سفيد آمدند و در گريبان آن حضرت در آمدند و ناپديد شدند ، و روز ديگر دو شخص با خلعت سفيد و طلعت نورانى در پهلوى او نشستند و بعد از آن به گريبان آن حضرت رفته ناپديد شدند . از اين نوع غرايب مىديدم و عجايب مشاهده مىنمودم . گاهى از قهر و غضب همچون مار بر خود مىپيچيدم و گاهى بمثابه گل و نرگس « 1 » از شادى و فرح مىخنديدم اما پيوسته از
هامش
( 1 ) - ج : گل و ريحان و نرگس .