تخطي إلى المحتوى الرئيسي

آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 480

مساهمون:

ص٤٨٠
نكند و چنين و چنين نكند و جمله آن چنان بود كه آن حضرت فرمود . و از آن جمله است كه طلحه و زبير بعد از آنكه به على - عليه السلام - بيعت كردند پشيمان شدند و به آرزوى امارت نزد على - عليه السلام - آمدند و اجازت مكه طلبيدند . آن حضرت فرمود : مىرويد اما به آرزوى خود نمىرسيد و به ضلالت كشته مىشويد . پس هر دو همراه عايشه آمدند و با آن حضرت حرب كرده هر دو كشته شدند . و از آن جمله است كه عبد اللّه عمر مىگويد كه در شام شخصى را ديدم كه تولّاى معاويه داشت و از على - عليه السلام - تبرّا مىنمود و به آن مفتخر بود . روزى ديگر او را ديدم نيمهء روى او سياه . گفتم : اى رو سياه ! سبب سياهى روى تو چيست ؟ گفت : در على - عليه السلام - طعن مىكردم و كرامات او را منع مىكردم . شخصى ظاهر شد ، گمان بردم كه على است ، طپانچهاى بر روى من زد و ناپديد شد ، رو سياه گرديدم . و از آن جمله است كه حارث مىگويد كه روزى آن حضرت بر منبر خطبه مىخواند . ناگاه مارى عظيم از در مسجد درآمد . مردمان برميدند و در مقام دفعش متردد گرديدند . آن مار به سرعت تمامتر بر منبر برآمد و آن حضرت سر فرو گذاشت ، پس سر خود بر دوش على نهاد و لب بر هم مىزد و حضرت امير نيز لب مىجنبانيد . مردم متحيّر شدند و خاموش گشته نظاره مىكردند ، آنگاه فرود آمد و برفت و از نظر مردم ناپديد گشت . بعد از خطبه خواندن و نماز به جماعت كردن مردمان از قصهء مار پرسيدند . فرمود : قاضى جنّيان بود و او را مسئلهاى مشكل شده بود ، معلوم نمود ، جواب شنيد و برفت . و از آن جمله است كه عبد اللّه بصرى مىگويد : شخصى بود كه بر على - عليه السلام - و اولادش ناسزا گفتى و احاديثى را كه در شأن آن حضرت و اولادش بود طعن كردى و آن بر من و دوستان اهل البيت گران آمدى . در خواب ديدم كه با رفيق خود ايستادهام ، على - عليه السلام - آنجا رسيد و چوبى بر چشم آن ملعون زد . آهى زد و گفت : چشم مرا كور كردى ! من بيدار شدم و به خانهء رفيق مىرفتم تا قصهء خواب را بگويم . او نيز به جانب من آمد و آن خواب را چنانچه من ديده بودم او نيز ديده بود .