او را ديدند كه اطراف چشمهاى او سفيد شده بود .
و از آن جمله است كه آن حضرت به صفين به جنگ معاويه مىرفت ، به موضعى نزول فرمود . مالك گفت : اى مولاى من ! اينجا آب نيست ، مردمان و چهارپايان از بىآبى در معرض هلاكند . فرمود كه اى مالك ! خدا اينجا ما را آبى دهد شيرينتر از شهد و صافيتر از ياقوت . پس برخاست و قدمى چند برفت و بفرمود تا موضعى را بكندند ، سنگى عظيم ظاهر گرديد ، مقدار صد كس زور كردند ، برداشتن آن سنگ نتوانستند . آن حضرت به قدوم شريف آنجا رسيد و آن جوانان را دور كرده لب مبارك بجنبانيد و دست كرد و آن سنگ برداشت ، آبى ظاهر گرديد به آن صفت كه گذشت . مردمان آب برداشتند و شتران و اسبان سير آب شدند . بعد از آن حضرت امير سنگ را به همان موضع نهاد و فرمود تا خاك بر آن ريختند . در آن نزديكى ديرى بود و در آن دير راهبى بود . چون آن صورت بديد نزد آن حضرت آمد و گفت : تو پيغمبرى ؟ فرمود : نى . بعد از آن راهب گفت : به خداى آسمان و زمين كه تو وصى پيغمبرى ، دست بده تا مسلمان شوم . بعد از آوردن ايمان و راندن كلمهء شهادت بر زبان ميان خواص و عوام گفت : اى على ! اين ديرى است كه پدران ما بنا نهادهاند و انتظار مقدم شريف تو مىبردهاند ، الحمد للّه و المنّة كه من به آن مراد رسيدم و به شرف اسلام مشرف شدم . يا على ! مادر كتب خود خواندهايم كه اينجا چشمهاى است و بر آنجا سنگى و آن را نداند و برداشتن آن سنگ را كس نتواند مگر پيغمبر يا وصى پيغمبر . و آن راهب به همراهى آن سرور به صفين آمد و حربهاى عظيم كرد و به درجهء شهادت رسيد .
و از آن جمله است كه آن حضرت در كوفه بود ، يكى از شام آمد و خبر وفات معاويه آورد . آن حضرت فرمود : دروغ مىگويى . نماز ديگر ، ديگرى آمد و گفت : من از شام بيرون نيامدم الّا آنكه معاويه را ديدم كه در خاك سپردند . امير - عليه السلام - فرمود :
دروغ مىگويى . ديگر شخصى آمد و به همان دستور تقرير نمود . اصحاب و احباب گفتند : يا امير المؤمنين ! حالا هيچ شبهه نماند و اين خبر به صحت پيوست .
امير المؤمنين فرمود : به خدا كه دروغ مىگويند او نخواهد مردن مادامىكه تملك امت
آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 479
مساهمون: أحمد بن تاج الدين استرآبادى
ص٤٧٩