جمعه على - عليه السلام - را ناسزا مىگويد ، هر چند منعش نمودم ممنوع نشد ، فرمودم او را بند كرده نزد من آوردند ، پرسيدم : عداوت به على چرا است ؟ گفت : پدران ما را كشته . گفتم : آن به حكم خدا و رسول بوده . گفت : از آن بر نمىگردم و عداوتش را در دل استحكام دادهام . مرا بر او خشم آمد ، صد تازيانه محكم زدم و او را در اين خانه انداختم و گفتم فردا تو را به عقوبت تمام بكشم . شبانه به خواب ديدم حضرت نبى - صلّى اللّه عليه و آله - را و به همراهى آن حضرت ، حسن و حسين و پدر بزرگوار ايشان على را كه جامههاى نيكوى زيبا پوشيده و قدحى آب صافى در دست گرفته ندا كردند كه اى دوستان اهل البيت ! بياييد و آب بياشاميد ، پنج هزار كس در حوالى من بودند ، چهل كس از آن مردمان آب خوردند و من اكنون ايشان را مىشناسم . بعد از آن خطيب دمشقى را طلبيدند . چون حاضر شد ، على گفت : يا رسول اللّه ! اين مرد ، مرا بىگناه دشنام مىدهد و ناسزا مىگويد . حضرت پيغمبر فرمود كه الهى ! او را مسخ گردان . ديدم در خواب كه سگ گرديد . من از هيبت او از خواب بيدار شدم بغايت ترسان و لرزان .
پس در لحظه خطيب را حاضر كردم همين گوش و كف دست و كف پا بر قرار بود و باقى اعضا بر صورت سگ بود . فرمود كه وى را به حضور جماعت آوردند . شافعى فرياد بركشيد كه او را پيش ما مداريد كه عذاب الهى مىرسد . در لحظه او را در خانه كردند .
همان لحظه صاعقه آمد و او را با آن خانه و هر چه در آن بود بسوخت .
و از آن جمله است از جملهء كرامات و خوارق عادات كه آن حضرت خبر داد از شهادت خود و آن چنان بود كه حضرت امير بعد از مراجعت از حرب خوارج نهروان به كوفه آمد و به مسجد رفت و به منبر برآمد و خطبهاى لطيف به سمع وضيع و شريف رسانيد . بعد از آن از شاهزاده حسن [ ع ] پرسيد كه از اين ماه رمضان چند روز گذشته ؟
شاهزاده فرمود كه سيزده روز . پس روى به جانب شاهزاده حسين [ ع ] كرد و فرمود كه از اين ماه چند روز مانده ؟ شاهزاده فرمود : هفده روز . آن حضرت محاسن خود به دست گرفت و فرمود : در شب نوزدهم اين ماه محاسن من از خون سر من سرخ گردد و خلاصى من از اين محنت سرا شب بيست و يكم باشد . فرزندان فغان كردند و دوستان
آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 483
مساهمون: أحمد بن تاج الدين استرآبادى
ص٤٨٣