نمىتوانم . آن حضرت تبسّم نموده فرمود كه او به دست تو كشته شود و آسيبى به تو نرسد . با خود گفتم : على دروغ نمىگويد و استيلاى من بر او محال مىنمايد . پيوسته در اين انديشه بودم . شبى از شبها به خواب ديدم كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله - كاردى به من داد و فرمود كه اين دشمن برادرم على است ، سر او را از تن بردار ، من او را كشتم و از خواب بيدار گرديدم . فرياد برآمد كه فلان را كشتهاند و سرهنگان و عسسان مردم را گرفته آزار و ايذا مىكنند . نزد حاكم رفتم و قصهء خواب را تقرير كردم ، فرمود تو را گناهى نيست و فرمود تا مردمان را رها كردند .
و از آن جمله است كه احمد بن عبد اللّه مىگويد : با جمعى به رسم تجارت از كوفه بيرون رفتم و يكى در ميان ما بود كه پيوسته على - عليه السلام - را ناسزا مىگفت . اين خبر به سمع اشرف امير المؤمنين حيدر رسيد . دست نياز به قيّوم كارساز برآورد و گفت :
اللّهم سلّط عليه كلبا من كلابك . نيمشب شيرى آمد و او در ميان جمعى در خواب بود ، گرد يكانيكان برآمد تا به وى رسيد ، او را بگرفت و سرش از تن بركند و برفت .
و از آن جمله است كه عبد اللّه عباس مىگويد كه حضرت امير فرمود تا سياهى را به واسطهء دزدى ، دستش بريدند و او دست بريده برداشت و دقيقهاى از مدح و ثناى على - عليه السلام - فرو نمىگذاشت . يكى گفت : تو را چه بر اين مىدارد كه مدح او گويى و ثنايش بر زبان رانى ؟ گفت : دستم را به حكم خدا بريد و مرا از عذاب آخرت برهانيد ، من ترك محبّت على - عليه السلام - نمىكنم و دست ولا در دامن آل عبا زدهام . نقل است كه شاهزاده حسن [ ع ] او را نزد پدر بزرگوار خود آورد و آن حضرت ترحم فرموده دست بريدهء او را بر آن موضع نهاد و رداى مبارك خود بر آنجا پوشيد و بعد از آن دست نياز به حضرت چارهساز برآورد و استدعاى درستى آن دست بريده نمود . فى الحال آن دست به موضعش بپيوست چنانچه اوّل بود .
و از آن جمله است كه محمّد ابا بكر بيمار بود و آن حضرت به عيادت محمّد رفت و دستش را گرفت و گفت : چه رغبت دارى ؟ گفت : انار . آن حضرت به جانب ستون خانه دست دراز كرد و چهار انار نزد وى نهاد و گفت : اين انار ! بخور كه خدا تو را صحت
آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 476
مساهمون: أحمد بن تاج الدين استرآبادى
ص٤٧٦