نمىگذارم و نزد على - عليه السلام - مىبرم . آن زن گفت : على تو را تحفه ندهد و جامه نپوشاند و من تو را تحفهء زيبا و حلهء اعلا و سيصد درهم نقد مىدهم و خدا را گواه گرفتم كه در عيد اضحى همين مقدار ديگر به تو بدهم . دايه آن مال برداشت و دست از او بداشت . اما زن چون نزديك على - عليه السلام - رسيد ، آن حضرت فرمود : سخن مرا بگذاشتى و به طمع مال دست از او بداشتى ؟ زن گفت : يا على ! بد كردم و بغايت رو سياه و شرمندهام . حضرت امير جريمهء او را عفو نمود و فرمود : عيد اضحى آينده نزد تو مىآيد و به وعدهء خود وفا مىنمايد ، او را مگذار و به حضور من بيار . آن زن به موجب وعده در عيد اضحى خود را به دايه رسانيد و هر چند تضرّع نمود كه از او اخلاص گردد به جايى نرسيد و او را نزد آن حضرت آورد . امير - عليه السلام - فرمود :
راستى تو سبب رستگارى تو است . گفت : پدرم در خدمت پيغمبر شهيد شد و مادرم در زمان خلافت ابا بكر وفات يافت و من تنها ماندم و در خانههاى انصار در عداد خادمان بودم ، زنى مرا وسوسه كرد و گفت : خانه تنها دارم و تو را به فرزندى خود بر مىدارم و من از وى لطف و مرحمت مىديدم و تلطّف و شفقت مشاهده مىنمودم ، او مرا دختر و من او را مادر مىگفتم و با او در خانهء او به سر مىبردم . روزى مرا گفت :
دخترى دارم و شوهر او سفر رفته مىخواهم كه او را به خانه آرم و تو مزاح مىكنى و او مزاح دوست نمىدارد و اوقات پيوسته به طاعت و عبادت مىگذراند . گفتم : من نيز نماز مىگزارم با هم به سر بريم و به اتّفاق يكديگر روى نياز به عبادت قيّوم چارهساز كنيم . گفت : او را بيارم و همدم تو سازم . آن پير زن مردى ريش تراشيده و به صورت زنان آراسته به خانه درآورد و خود بيرون رفت . من بعد از الحاح چادر از سر وى بيرون كشيدم ، مردى به اين صورت ديدم و من از ترس كه مبادا رسوا گردم فرياد نزدم و او خواهى نخواهى با من نزديكى كرد و خواست كه برگردد ، چون مست بود نتوانست كه برود ، هم در آنجا به خواب رفت ، من از غيرت ، كارد او را كشيدم و سرش را بريدم و چون از شب پارهاى رفت او را برداشتم و در مسجد گذاشتم . عمر گفت : يا على ! بر اين كشنده چه مىآيد ؟ فرمود : او راست گفت و راستى وى سبب نجات وى شد . اما آن
آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 473
مساهمون: أحمد بن تاج الدين استرآبادى
ص٤٧٣