پير زن را آوردند و گفتند : اين چه نوع عمل شيطانى بود كه از تو در وجود آمد ؟ انكار نمود . آن حضرت فرمود : دست بر تربت رسول نه و سوگند بخور كه من از اين وقايع خبر ندارم و حال آنكه اگر سوگند به دروغ خورى فى الحال روى تو سياه گردد . پير زن سوگند خورد كه خبر ندارم و اين عمل نكردم . حضرت امير فرمود كه آينه به دست وى دهيد ، نگاه كرد ، روى خود را سياه ديد . پس عمر برخاست و سر و گردن على - عليه السلام - را بوسه داد و گفت : الهى ! آن روز مباد كه عمر بىعلى زندگانى كند .
و از آن جمله است كه اهل كوفه به درگاه على - عليه السلام - آمدند و از كثرت آب فرات استغاثه نمودند . آن حضرت سوار گرديد و چون به كنار فرات رسيد چوبى بر آب زد ، مقدار يك گز كم شد ، بار ديگر چوب بر آب زد ، همان مقدار كم شد ، نوبت سيوم كه چوب بر آب زد يك گز ديگر كم شد ، مردمان آواز برآوردند كه بس است . و روايتى آنكه بعضى ماهيان بر روى آب آمدند و آن حضرت را سلام كردند .
و از آن جمله است كه رشيد نقل كرده كه من در خدمت على - عليه السلام - در نخلستان بودم و از درختى خرمايى چند چيده تناول نمودم و اهتمام نموده آن درخت را سيراب گردانيدم . آن حضرت فرمود كه تو را به ناحق بكشند و بر اين چوب خرما بر دار كشند . روزى چند برآمد ، آنجا رسيدم ديدم نيم آن درخت را بريدهاند و ستون چرخ چاهى كردهاند . پس روزى چند ديگر برآمد ، گفتند : تو را عبيد الله زياد مىطلبد . به زودى رفتم . گفت : از آن دروغها كه صاحب تو مىگويد بگو . گفتم : او دروغ نگفته و من دروغ نمىگويم . برآشفت و بفرمود تا دست و پاى وى را بريدند و بر آن چوب كه آن حضرت فرموده بود بر دارش كشيدند و رشيد مظلوم را آن ظالم شهيد كرده به رحمت خدا رسانيد .
و از آن جمله است كه عبد اللّه عمر مىگويد كه شخصى را نزد حضرت امير - عليه السلام - آوردند و گفتند : خبر اين لشكر را پيوسته به معاويه مىبرد و او را از اين مردم آگاه مىگرداند . گفت : اين سخن دروغ است و بر من تهمت است . امير - عليه السلام - فرمود كه اگر راست باشد تو را دعا كنم كه خداى عزّ و جل نابينا گرداند . گفت : دعا كن .
آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 474
مساهمون: أحمد بن تاج الدين استرآبادى
ص٤٧٤