امير - عليه السلام - فرمود : الهى ! اگر دروغ گفته باشد نابينايش گردان . راوى گويد كه روز ديگر او را ديدم كه نابينا شده بود .
و از آن جمله است كه عبد اللّه انصارى مىگويد كه مردى نزد آن حضرت آمد و گفت :
يا على ! من مزرعهاى داشتم و اوقات به زراعت آن مىگذرانيدم ، حالا شيرى آنجا پيدا گرديده و از ترس آن شير از زراعت ماندهام و به جهت نفقهء عيال بغايت درماندهام . آن حضرت انگشترى خود را از دست بيرون كرد و عمّار را فرمود به آن موضع برو و اين انگشترى به آن شير بنما و بگو اسد اللّه الغالب حكم فرموده كه از اين موضع بيرون روى و من بعد معاودت ننمايى . عمّار مىگويد كه نتوانستم كه فرمان على - عليه السلام - نبرم و نيز از شير بغايت مىترسيدم ، ترسان ترسان به آن موضع رفتم و پشتهاى كه بود بر آنجا برآمدم ، ديدم شيرى مقدار گاوى بزرگ ، و چون رايحهء من به وى رسيد بر جست و نعرهاى كشيد من از ترس دست بالا بردم و انگشترى آن حضرت را به وى نمودم و پيغام رسانيدم . بر خاك بغلطيد و همچون آهويى تيزرفتار از آن موضع بيرون رفت . من از آن تعجّب نمودم و در دل چيزى گذرانيدم اما استغفار كردم و به خدمت آن حضرت آمدم .
آفتاب نزديك بود كه غروب كند . آن حضرت به جانب آفتاب نگاه كرد و لب بجنبانيد .
ديدم آفتاب برگشت و آن حضرت با قوم خود نماز كرد و بعد از سلام نماز فرمود كه اى عمار ! اگر كار شير سحر بوده باشد مهم آفتاب هم سحر باشد ! گفتم : مولايى و سيّدى ! چيزى به خاطرم رسيد بر تو ظاهر است كه از آن برگشتم و توبه كردم .
و از آن جمله است كه يكى از انصار گفت : يا على ! مادر و پدرم فداى تو باد ، مردمان را چندين مال و منال است و شما را فقر و درويشى با وجود كثرت عيال . آن حضرت تبسّم نمود و دست كرد و مشتى سنگريزه برداشت هر يكى چون لعل بدخشان رخشان و بمثابه گوهر شب چراغ نور افشان ، همين كه بر زمين ريخت همان سنگ گرديد كه بود .
و از آن جمله است كه محمّد بصرى گويد : روزى نزد على - عليه السلام - رفتم و گفتم : نزديك خانهء ظالمى كه دشمن تو است مىباشم و دفعش كردن به هيچ جهت
آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 475
مساهمون: أحمد بن تاج الدين استرآبادى
ص٤٧٥