تخطي إلى المحتوى الرئيسي

آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 472

مساهمون:

ص٤٧٢
بغايت فرو ماند . نزد على - عليه السلام - آمد و گفت : اى مقتداى دين محمّدى و اى پيشواى ملّت احمدى ! اين چنين قضيهاى در پيش دارم و حل اين قضيه را از شما التماس دارم . امير - عليه السلام - فرمود تا او را به خانهاى برند و چهار تن عدل را نزد وى فرستاد تا برهنه كنند و استخوانهاى پهلوى وى را بشمارند اگر جانب چپ هفت باشد و جانب راست شش ، مرد است ، ميان وى و شوهرش تفرقه كنند . و از آن جمله است كه طاووس يمانى گويد : جوانى با جمعى به خدمت حضرت امير آمد . جوان گفت : پدرم همراه اين جماعت به تجارت رفته بود و حالا مىگويند پدرت مرده و او را مال نبوده و مرا در دل مىگذرد كه پدرم را كشتهاند و مالش را برده . امير - عليه السلام - بعد از تفريق يكى از ايشان را پرسيد ، گفت : پدرش در كشتى وفات كرد ، او را بيرون آورديم و غسل داده كفن كرديم و در لب دريا دفن نموديم . آن حضرت باقى را طلب كرد و فرمود : راست بگوييد و الّا به شما برسد آنچه بايد رسيد . ايشان گفتند : ما او را كشتيم و مال او را در زير فلان درخت پنهان كرديم . امير فرمود : اين جماعت را بكشيد و آنجا مالش مدفون است ، برداريد ، پس پسر مقتول گفت : در دنيا از خون ايشان در گذشتم و مهم قاتلان را به آخرت افكندم . پس مال برداشت و برفت . و از آن جمله است كه عبد اللّه عمر و عبد اللّه زبير نقل كردهاند كه عمر روزى به مسجد آمد . مردى را در صورت آراسته و ريش تراشيده و سر بريده افتاده ديد . فرمود تا او را دفن كردند و گفت : زود باشد كه اين قضيه فاش گردد . گفتند : از كجا مىگويى ؟ گفت : كسى به من گفته كه خدا و رسول بر صدقش گواهى دادهاند . پرسيدند آن كيست ؟ گفت : برادر رسول خدا على بن ابى طالب . اتفاقا بعد از نه ماه عمر به مسجد آمد . آواز طفلى از محراب برآمد ، او را به عورتى ؟ انصارى در حضور حضرت امير المؤمنين على سپرد ( ؟ ) چون نه ماه برآمد حضرت امير ، دايه را فرمود كه فردا جامهء خونآلوده را بپوش و اين طفل را همراه خود به صحرا بر و در ميان مردمان كه به نماز عيد مىروند هر زنى كه اين طفل را بوسه دهد و بنوازد دست از او مدار و او را به حضور بيار . ناگاه زنى آن طفل را از او گرفت و بوسه داد و بنواخت و خواست كه برود . دايه گفت : تو را