تخطي إلى المحتوى الرئيسي

آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 470

مساهمون:

ص٤٧٠
پسر بزرگ گشت برادران به طمع مال پدر او ، مرا فرمودند نفى او كن و من قادر بر مخالفت ايشان نبودم . عمر چون آن شنيد گفت : يا على ! تو معدن علمى و كان حقى ! آن روز مباد كه عمر بىتو زندگانى كند . و از آن جمله است كه عمر مىگويد چون پسر خود را به سبب خوردن خمر و زنا كردن حد زدم و كشته شد بر خود ترسيدم و از عاقبت حال فرزند نيز انديشيدم ، نزد على - عليه السلام - رفتم و در ضميرم بود كه از حال فرزند خود بپرسم . چون مرا ديد فرمود كه اى عمر ! داغ ملال بر سينهء خود منه و هيچ انديشه به خود راه مده ، دوش پسرت را به خواب ديدم ، بر من سلام كرد و گفت : سلام من به پدرم برسان و بگو كه به حكم خدا اجراى شريعت نمودى و مرا از گناه پاك كردى و از آتش دوزخ رهانيدى . و از آن جمله است كه شاهزاده حسن [ ع ] روايت كرده كه پدر من به آب فرات درآمد و سر و تن بشست و او را پيراهنى نبود . همين كه بيرون آمد هاتفى آواز داد كه بگير آنچه را كه از راست تو مىآيد . امير - عليه السلام - ردايى ديد و پيراهنى در او پيچيده ، آن را گرفت و پوشيد . از گريبانش رقعهاى افتاد ، بر آنجا نوشته بود : بسم اللّه الرّحمن الرّحيم هذا هديّة من اللّه العزيز الحكيم الى علىّ بن ابى طالب . و از آن جمله است كه عبد اللّه عباس مىگويد : مردى از بصره نزد عمر آمد و از او مسئلهاى پرسيد كه كسى را بر جواب او اطلاع نبود . عمر و عاص آنجا بود ، گفت : على - عليه السلام - را بخوانيد و جواب مسأله را از او بپرسيد . عمر از عمرو عاص برنجيد و گفت : تو را و هيچ احدى را حدّ آن نيست كه على - عليه السلام - را نزد خود خواند و حال آنكه به وى محتاج باشيد . پس برخاست و به اتّفاق حاضران نزد امير - عليه السلام - آمدند . بصرى پرسيد كه : يا على ! من دو زن داشتم و هر دو فرزند زادند ، يكى پسر و يكى دختر ، و حالا هر يكى دعوى مىنمايند كه پسر از من است به طمع ميراث . على - عليه السلام - فرمود : تو قضاى بصره مىپرسى . اين قضيه را حكم چيست ؟ گفت : يا على ! اگر من مىدانستم نزد عمر نمىآمدم و اگر عمر مىدانست نزد تو نمىآمد . عمر از آن سخن به خنده درآمد . پس حضرت فرمود تا ظرفى آوردند ، و از آن دو زن يكى را
آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 470 | أحمد بن تاج الدين استرآبادى