خداى بناليد كه من بىگناهم و اين جماعت گواهى به دروغ دادند . عمر از آن حكم متأثر گرديد و ليكن هيچ علاج نديد الّا آنكه آن زن و گواهان را برداشت و نزد على - عليه السلام - آمد و گفت : اى برادر رسول خدا ! اين قضيه را تحقيق فرما . پس آن حضرت تفريق گواهان كرد و يكى از ايشان را به حضور عمر نزد خود طلبيد و فرمود : اگر راست گويى تو را امان است . آن زن گفت : يا على ! اين زن مدعى ، شوهرش در سفر است و اين زن كه حكم به رجم او شده دختر خانه بود و چون صاحب جمال است و عقلش بغايت بر كمال ، زن مدعى ترسيد كه چون شوهرش از سفر مراجعت نمايد به وى رغبت كند ، او را به زور خمر دادند و به انگشت ، ازالهء بكارت او كردند . عمر حيران شده برخاست و گردن على - عليه السلام - را بوسه داد و گفت : از آتش دوزخ مرا رهانيدى و از چنين حكم خطا مرا واقف گردانيدى . . . .
و از آن جمله است كه عبد اللّه عمر مىگويد كه جوانى پيش پدرم آمد كه اى خليفهء زمان ! حكم كن ميان من و مادر من . پدرم مادرش را بخواند . چهار زن با چهل كس ديگر از اقوام آن زن آمدند و گواهى دادند كه اين زن شوهر نكرده است او را فرزند كجا باشد ؟
عمر آن جوان را حبس فرمود تا آزار كند . اتفاقا حضرت امير از آنجا مىگذشت . آن جوان آواز برداشت كه پناه به خدا دارم و از كرم شما يا على ، اميد دارم كه مرا از زندان عمر خلاص سازى . آن حضرت او را نزد عمر آورد و فرمود كه دستورى هست كه ميان اين مرد و زن حكم كنم ؟ عمر گفت :
سُبْحان اللَّه ! *
من از رسول - صلّى اللّه عليه و آله - شنيدم كه فرمود : عالمترين امت من على است و پيوسته حق بر زبانش جارى است چگونه رخصت ندهم ؟ پس على - عليه السلام - از آن زن پرسيد كه اين جوان فرزند تو است ؟ او انكار كرد . امير فرمود كه حكم من بر تو و بر اين جوان نافذ است ؟ گفت : آرى امير - عليه السلام - فرمود : اين زن را به اين پسر دادم و چهار صد دينار از مال خود عوض كابين تسليم نمود و فرمود : زن خود را بردار و برو . آن زن به فرياد آمد و گفت : يا ابا الحسن ! مرا به تابش آتش دوزخ مىخواهى بسوزى كه مرا به پسر من مىدهى ؟
برادران من مرا به پدر اين پسر دادند و چون اين پسر متولد شد ، پدر او فوت شد . چون