تخطي إلى المحتوى الرئيسي

آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 44

مساهمون:

ص٤٤

گفتند كه ديروز ضعيف و لاغر بودى و امروز به دختران ملوك مىمانى . و ايشان به شتاب به مكه رفتند و من و شوهر به سبب لاغرى درازگوش گوش و شتران عقب مىرفتيم . در راه شخصى بر من ظاهر شد و گفت : بشارت باد بر تو كه من به حكم خدا شيطان را از تو دفع كردم « 1 » . من از استماع اين گفتار به غايت مضطرب و بىقرار شدم و از ترس و بيم ، خود را به شوهر رسانيدم و كيفيت واقعه را اعلام او گردانيدم و هر دو شتابان در آن بيابان دوان دوان آمديم تا به دو فرسنگى مكه رسيديم و به گوشهاى به سر برديم . چون از شب پارهاى برفت ، به خواب رفتم . در خواب ديدم كه درختى عظيم سايه بر سر من انداخته و انواع رطب بر وى بود و از آن تناول مىكنم و زنان بنى سعد را ديدم كه مهتران ما بودند كهترانه با من سلوك مىنمودند و چاكروار نزد من شرايط قيام و قعود به جاى مىآوردند . چون بيدار شدم ، گفتم كه خداى تعالى در حق من خير خواسته . و زنان بنى سعد دو روز پيشتر به مكه در آمده بودند و هر كس رضيعى مالدار گرفته بودند . چون به مكه رسيديم رضيعى نديدم . بسيار غمناك و به غايت اندوهناك شدم و از سرزنش زنان و همراهان نيز انديشه نمودم . آن جماعت را ديدم همه خندان و من به صد نااميدى به گوشهاى قرار گرفتم گريان و نالان . ناگاه ديدم كه شخصى مىگذرد و از براى خود رجزى مىگويد . مضمون آن كه ، بيت :

در نااميدى بسى اميد است * پايان شب سيه سفيد است
آن را به فال نيكو گرفتم و خوابى كه ديده بودم به خاطرم آمد . خوش‌حال گرديدم . در اين اثنا سردارى با شوكت و سوارى با تمكين و عزت بر من بگذشت و آواز داد كه در ميان اين زنان هيچ مرضعهاى باشد كه فرزند ما را بگيرد ؟ پس به جانب او رفتم و او را تحيت و دعا گفتم . پرسيد كه از كدام قبيلهاى ؟ گفتم : از بنى سعد . فرمود : چه نام دارى ؟ گفتم : حليمه . آن سوار بخنديد و به غايت خوش‌حال بر آمد و از نام قبيلهء من فال نيكو گرفت و فرمود : به واسطهء اين دو خصلت به عزت سرمدى و عز ابدى برسى .
هامش
( 1 ) - الف و ب : « مىكنم » .