قصهء حليمه خاتون و به مكه آمدن و آن سرور را به وى سپردن جهت شير دادن و عجايب و غرايب از آن حضرت به وجود آمدن و بازآوردن آن حضرت را به مكه و به عبد المطلب جدّا و سپردن
راويان معتبر و مورخان پاكيزه سير آوردهاند كه چون آن حضرت متولد شد هفت روز مادرش آمنه خاتون او را شير داد و بعد از آن ثويبه « 1 » كه از متعلّقان عبد المطلب بود ، مدت چهار ماه « 2 » او را شير داد و بعد از آن حليمهء سعديه به ارضاع آن حضرت مشرف شد . حليمه خاتون مىگويد كه ماده « 3 » تن بوديم از زنان باديه كه از منزل خود بيرون آمديم تا اطفال مردم مكه را گرفته به منازل خود برده شير دهيم تا مدت رضاع ايشان به انجام رسد و آنچه اجرت عمل ما باشد از پدران ايشان گرفته در وجه معاش خود صرف نمائيم . و آن سال قحطى در ميان مردم چنان بود كه گاهى زمين را از آسمان نمىدانستيم و گاهى شدّت جوع و عطش به غايتى بود كه قيام از قعود نمىتوانستيم . شبى از ضعف حال و كثرت ملال ، خواب بر من غلبه كرد ، در واقعه ديدم كه مردى « 4 » مرا برداشت و در جوى آبى از شير سفيدتر و از شكر شيرينتر غوطه داد و گفت : از اين آب بنوش تا ترا خير و بركت حاصل آيد . من از آن آب تناول كردم و بسيار بنوشيدم كه سيرآب گرديدم . از عسل شيرينتر و از مشك و زعفران خوشبوتر و بعد از آن مرا گفت : بعد از اين ، حال تو از ديگران بهتر و مآل تو از همهء زنان نيكوتر خواهد بود . چون از خواب بيدار شدم مشقّت جوع كه ملازم من بود نماند و پستانم پرشير شده بود . زنان قبيلهء بنى سعد به من