پس روز ديگر عمر و عاص مردم بسيارى جمع كرد تا بر ابو موسى گواه گيرد ، گفت : اى ابو موسى ! به خدا سوگند اولىتر به خلافت كيست ، آنكه فرمان برد و وفا نمايد يا آنكه خلاف كند و نافرمانى نمايد ؟ گفت : آنكه فرمان برد و مخالفت نكند . ديگر پرسيد كه عثمان واجب القتل بود يا نى ؟ گفت : نى . گفت : ظالم كشته شد يا مظلوم ؟ گفت : مظلوم . گفت : كشنده او را بايد كشت يا نى ؟ گفت : آرى . گفت : كه بكشد ؟ گفت : ولى او . پس عمر و عاص لحظهاى ياران را به سخن اجنبى « 1 » مشغول گردانيد و بعد از آن از روى مكر و حيله پرسيد از ابو موسى كه تو مىدانى كه معاويه از اولياى عثمان بود و از قبل او به حكومت شام مشغول بود . گفت : آرى . سپس روى به مردمان كرد و گفت : اى ياران ! گواه باشيد و ساكت شد تا لحظهاى برآمد . ابو موسى گفت : اى عمر و عاص ! صاحب خود را از خلافت و حكومت عزل كن تا ما نيز عزل كنيم . عمر و عاص گفت : سبحان اللّه ! مرا نمىرسد كه بر تو سبقت كنم ، برخيز و آنچه ارادهء تو است به مردمان برسان . پس ابو موسى برخاست و گفت : من به جهت دفع جنگ و جدال به مصلحت تسكين قيل و قال على را از خلافت عزل كردم چنانچه اين انگشترى را از انگشت خود بيرون كردم . اين بگفت - و كاش كه نگفته بود - و بر زمين نشست . عمر و عاص برخاست و گفت : اى مردمان ! ابو موسى نزد خدا و رسول معتبر و صاحب ابى بكر و عامل عمر بود و بنا بر دورى فتنه و شر ، على را از خلافت عزل كرد ، چنان كه انگشتر خود را از انگشت به در كرد ؛ به درستى و يقين من نيز به واسطهء ملاحظهء ديگر معاويه را در خلافت ثابت داشتم و بر سر حكومت و ايالت بداشتم چنانچه انگشترى در انگشت خود گذاشتم . ابو موسى ، عمر و عاص را دشنام داد و از خجالت گفتار و شناعت كردار و از شرمندگى نزد امير المؤمنين حيدر نيامد و از تعرّض ياران خصوصا محمّد ابا بكر و مالك اشتر متوجّه مكه شد . ياران آن حضرت اضطراب نمودند و در مقام مخالفت و منازعت شدند . آن حضرت ايشان را به صبر تسلّى داد و گفت : من عبد اللّه عباس را از قبل خود تعيين نمودم ، تغيير داديد و حالا در گرداب اضطراب افتاديد و مرا به يقين
آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 459
مساهمون: أحمد بن تاج الدين استرآبادى
ص٤٥٩
هامش
( 1 ) - الف : « سخنچينى » .