معاويه به شام رفت با لشكر خود و آن حضرت به كوفه آمد به سعادت و اقبال .
اما راوى گويد كه چون كاتب نوشت : « هذا ما فاض امير المؤمنين » معاويه گفت : من قبول ندارم كه على امير المؤمنين باشد . آن حضرت گفت : صدق رسول اللّه . پرسيدند :
يا على ! تو را چه بر آن داشت كه در اين محل اين كلمه بر زبان راندى ؟ آن حضرت فرمود كه من در صلح حديبيه نوشتم كه : « هذا ما صالح محمّد رسول اللّه » ابو سفيان به اتّفاق كافران قريش گفتند : ما قبول رسالت محمّد نداريم ، نام پدر بنويس و محو رسالت كن . آن روز آن سخن بر من گران آمد . پيغمبر فرمود : اى على ! زود باشد كه گروه باغيه با تو همين معامله نمايند كه با من ابو سفيان كرد و با تو پسرش كند . بيت :
نيست تخم حرام بىاثرى * پدرى را چنان ، چنين پسرى
عمر و عاص گفت : يا على ! ما را به كافران قريش نسبت مىكنى ؟ آن حضرت او را به لقب درشت خواند و گفت : تو آن روز مشركان را سر بودى كه به نصرت و معاونت ايشان قيام نمودى و اكنون در ميان اسلام فتنه شدى و كمر عداوت مسلمانان بر ميان جان بسته و علم مكر و حيله به هر بهانهاى برپا كردهاى . بيت :
جز فعل خطا نيايد از تو * جز جور و جفا نيايد از تو
در اين بودند كه محمّد ابا بكر و مالك اشتر و هاشم بن عتبه نزد آن حضرت آمدند و گفتند : اجازت فرما كه ديگر باره تيغ از نيام بيرون آريم و دمار از اين گروه باغى بر آريم .
آن حضرت ايشان را دعاى خير كرد و فرمود : ديگر باره اعادهء اين سخن مكنيد . بعد از نوشتن كتابت و گذشتن مدّت و تعيين نمودن حكمين ، عمر و عاص ، ابو موسى را فريب داد و حكومت را به جانب معاويه انداخت .
روايت چنان است كه چون حكمين به موضعى كه آن را دومة الجندل گويند ، آرام يافتند عمر و عاص گفت : با يكديگر از روى انصاف سخن مىكنيم و از روى انصاف اتفاق مىنماييم ، من معاويه را عزل مىكنم و تو على را عزل كن و اين حكومت را به عبد اللّه عمر دهيم يا به ديگرى كه اتّفاق نماييم . ابو موسى گفت : رأى نيكو انديشيدى .