حرب بداشتند و گماشتگان از هر دو طرف برگماشتند تا محرم به نهايت رسيد و ماه صفر از گوشهء فلك اخضر نمودار گرديد ، آهنگ جنگ كردند و هفت روز متعاقب حرب نمودند و خلقى بسيار كشته شد . ذو الكلاع از لشكر معاويه بيرون آمد و مبارز طلبيد ، نصر عنان به جانب او معطوف داشت ، چون ذو الكلاع هم نبرد خود را بديد حمله برد و ضرب و طعن به جانب وى آورد . نصر ضرب او را رد كرد و خواست كه ديگر باره حمله كند . نصر بانگ بر وى زد كه اى نامرد ! جاى خود را بدار كه حمله مىآرم .
ذو الكلاع از نهيب شمشير سپر در سر كشيد ، نصر بزد بر قبهء سپرش كه سپر به دونيم گرديد و عمامه و سر و گردنش بريد . دوستان بر نصر آفرين كردند و دشمنان تحسين نمودند . عمار ياسر و هاشم بن عتبه هر دو به آرزوى شهادت روى به ميدان نهادند و از اهل خلاف و جدال تنى چند را به قتل آوردند و هر كدام به جانبى حمله بردند . عمّار بر يكى از مدبران دمشق كه به دلاورى بغايت مشهور بود حملهء عظيم آورد و آن شقى نيز بر عمار حمله برد ، اسبش به سر درآمد و شمشير عمار بر سرش آمد و كشته شد .
برادران و اقوامش هجوم كرده عمار را در ميان گرفتند و او تنى چند از ايشان بكشت و زخم منكرى خورده از اسب در افتاد . در اين محل هاشم به آنجا رسيد ديد او را كه زخم كارى خورده و از تشنگى جانش به لب رسيده ، آب طلبيد ، قدرى شير به وى داد ، بياشاميد و گفت : صدق رسول اللّه ! هاشم گفت : اى عمار ! چه كلمهاى بود كه بر زبان راندى ؟ گفت : اى هاشم ! پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله - فرمود كه تو را گروه باغيه بكشند و آخرين خوردنى تو شير باشد ، و كلمهء شهادت گفت و طاير روحش صداى
ارْجِعِي إِلى رَبِّك
« 1 » شنود و به دار السلام
فَادْخُلِي فِي عِبادِي
« 2 » توجه فرمود . بيت :
چون ذره به خورشيد درخشان پيوست * چون قطرهء سرگشته به عمان پيوست
راوى گويد كه چون خبر شهادت او به عمرو عاص رسيد گفت : اى معاويه ! راست است كه دار القرار تو هاويه باشد به حديثى كه از پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله - شنيدم
هامش
( 1 و 2 ) - فجر 89 / 28 و 29 .
( 1 و 2 ) - فجر 89 / 28 و 29 .