تخطي إلى المحتوى الرئيسي

آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 449

مساهمون:

ص٤٤٩
درآمدن و بيرون رفتن نبود ،
كَأَنَّهُم بُنْيان مَرْصُوص

. « 1 » راوى گويد كه چون صفها راست كردند و از هر دو جانب انتظار مىبردند تا كدام مرد در ميدان سبقت نموده درآيد و روى به معركهء قتال و ميدان جنگ و جدال آورد از لشكر معاويه سوارى بيرون آمد بر اسبى تيزگام تند خرام ، زينش از نقره و طلا و دانه‌هاى قيمتى از لعل بدخشان و ياقوت رمان آنجا به كار برده كمر مرصّع بر ميان بسته و خفتان از طلا اندوه اسب را در ميدان جهانيد و زمانى طريد و جولان نمود و رجزى خواند ، بعد از آن گفت : اى لشكر عراق ! بدانيد كه من عوف بن عوف نام دارم و يكى از اعيان لشكر شامم ، از لشكر على مبارز مىطلبم تا با او نبردى كنم و مردم تماشا كنند كه شجاعت ، كه را مىنوازد و بددلى ، كدام را بر خاك‌خوارى مىاندازد ؟ علقمهء قيس را طاقت نماند اسب خود را نزد آن حضرت راند و اجازت طلبيده روى به ميدان نهاد . در اين محل مالك اشتر گفت : اى علقمه ! اين مرد مبارز مردانه است و دلاور فرزانه ، مردانه باش و از مكر و حيلهء او به هيچوجه غافل مباش . علقمه مانند شير بغريد و شمشير بركشيد و بر يكديگر حملهء عظيم بردند و هر دو به يك بار به همديگر شمشير زدند . قضا را شمشير عوف بر قبهء سپر علقمه آمد و بشكست و شمشير علقمه به دامن سپرش رسيد و سرش را از تن جدا كرد . پس سران هر دو لشكر ، علقمه را تعريف كردند و مبارزان هر دو گروه وصفش نمودند . [ بيت :

سرسر به قتلان شده سرنگون * فتاده به خوارى به خاك و به خون ] « 2 »
در اين محل عمرو عاص پسر خود عبد اللّه را طلبيد و گفت : تو را به حرب علقمه بايد رفت و انتقام عوف از او كشيد تا نزد معاويه مكرم و نزد پدرت محترم گردى . عبد اللّه گفت : اى پدر ! برادرم محمّد را آزردى و از نظر تو غايب شد مرا به نزد مردى مىفرستى كه هرگز به خدا عاصى نشده و كمر متابعت امام مفترض الطاعه بر ميان بسته
هامش
( 1 ) - صف 61 / 4 .
( 2 ) - فقط در الف .