ديد كه لشكر عراق از آنجا رحلت نمودند در اول همان شب كوچ كرده لشكر خود را آنجا كه اهل عراق بودند ، فرود آورد . اهل عراق چون واقف شدند كه معاويه آنجا نزول كرد پشيمان گرديدند و از گفته و كردهء خود انديشه نمودند و مراجعت نموده به وسيلهء مالك و اشعث نزد امير المؤمنين رفتند و گفتند ما گناه كرديم و كار به تباه آورديم اما يا امير المؤمنين ! از كردهء بد ما در گذر كه ما دست و بازو به كار آورديم و تباه كردهء خود را به صلاح آورده از كرم تو منت داريم ، آنگه از نزد آن حضرت برخاستند و بانگ بر لشكر خود زدند و روى به حرب معاويه آوردند . روايت چنان است كه معاويه ده كس از امراى خود را كه بهترين ايشان بودند به همراهى شرحبيل كه امير الأمر أي معاويه بود با لشكر گران به جانب مالك فرستاد . ايشان فوج فوج آمدند و گروه گروه رسيدند و صفوف راست كردند . بيت :
يكى كوه آهن در ابر سياه * شد آن دجلهء كينه را سد راه
ز انديشه خالى دماغ آمدند * چو پروانه سوى چراغ آمدند
از هر دو طرف جوشنپوشان حمله آوردند و گذرگاه عافيت را بر يكديگر تنگ كردند و از تزلزل سم ستوران ، زمين بر خود بلرزيد و از گرد سپاه ، آسمان ناپديد گرديد ، بىرحمانه نيزه بر سينهء يكديگر زدند و از چشم زره ، اشك خون روان گردانيدند . اشعث در آن روز شش كس را كه از دلاوران شام و مبارزان خونآشام بودند به سنان نيزه بر زمين كشيد و شربت هلاكت چشانيد ، شرحبيل بىطاقت گرديد و مركب كوه پيكر تازىنژاد خود بر اشعث دوانيد و چون هر كدام در ميان لشكر خود نامدار و مسلم و بهادر روزگار بودند لشكريان از هر دو طرف صفها كشيدند و تماشاى آن دو دلاور مىنمودند .
راوى گويد اشعث حملهء او را رد كرد ، آن ملعون خواست كه ديگر باره حمله برد ، اشعث همچون رعد بخروشيد و مانند نره شير بغريد و نعره بركشيد و به طعن نيزه او را از خانهء زين در ربوده بر زمين كشيد و خواست كه نيزه بر شكمش فرو برده او را به مالك عذاب سپارد ، ملازمانش از اطراف به مدد آمدند و او را ديگر باره سوار گردانيدند و از