كه چون معاويه به كنار فرات رسيد ابو الاعور را گفت كه لشكر گران بردار و به كنار رفته مگذار كه مواليان على - عليه السلام - آب بردارند و بگذار تا جملگى هلاك گردند . اصحاب على - عليه السلام - از تشنگى به فرياد آمده به اتفاق مالك اشتر و قيس نزد آن حضرت آمدند و سوگند عظيم خوردند كه اگر ما را رخصت ندهى كه آب بستانيم لشكر خود را برداشته هم در اين ساعت به اطراف عالم منتشر گرديم . آن حضرت فرمود : شما دانيد . مروى است كه عمرو عاص نزد معاويه آمد و گفت : اى معاويه ! پيش از آنكه مردم على - عليه السلام - حمله آرند و اين آب را به عنف از تو بستانند دست از آب بدار و حرمت ناموس خود نگاه دار . معاويه سخن عمرو عاص را قبول نكرد و در محافظت آب مبالغه مىنمود . چون عمرو ديد كه معاويه در مقام عناد است گفت : پس مرا به معاونت ابو الاعور روان گردان ، و اجازت يافته با پانزده هزار مرد از مردان جنگى نزد ابو الاعور شامى آمد . اما صباح روز ديگر مالك اشتر با ده هزار سوار و اشعث با چهار هزار پيادهرو به حرب آوردند . چون به كنار آب رسيدند ، مالك ، عمرو عاص را بديد . آواز بركشيد كه اى عمرو ! واى بر تو ! اهل اسلام را گمان نبود كه تو از دين بيگانه گردى ، امروزه داهان « 1 » عرب را بر تو شرف است ! عمرو عاص شرمنده شد و عنان بگردانيد و در ميان لشكر پنهان شد . پس اشعث با مردم خود بر پيادگان حمله برد و دستبرد مىنمود كه ملك در فلك تحسين مىنمود . القصه آن شير مردان معركهء قتال و هژبران ميدان جنگ و جدال ، بنياد لاف و گزاف نامردان را كه در ساحت مردان برافراشته بودند به شمشير آبدار صاعقه آثار در هم شكستند و ايشان را مانند بنات - النعش متفرق گردانيدند . بيت :
آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 444
مساهمون: أحمد بن تاج الدين استرآبادى
ص٤٤٤
دلاور دليران فيروز چنگ * نكردند انديشه از تير و سنگ
تزلزل به خيل مخالف فتاد * گريزان خس و خار از آن شد به باد
هامش
( 1 ) - داه - كنيز .