گفت : اى عمرو ! به خدا سوگند كه على عثمان را كشت و در خداى عاصى گشت ! عمرو عاص بر معاويه سخريه كرد و گفت : خاموش و آهسته باش ! به خدا كه على يگانهء آفاق است و از زمان رسول - صلّى اللّه عليه و آله - الى غايت در ميان خلايق به جميع صفات طاق است . معاويه گفت : راست گفتى ، على بهترين آدميان است اما من قتال خواهم كردن و خون عثمان از وى طلبيدن . عمرو عاص بخنديد و گفت : اى معاويه ! خون عثمان از تو بايد طلبيد كه هر چند تو را به معاونت و نصرت طلبيد او را يارى نكردى و من نيز معاونت او را گذاشتم و به فلسطين « 1 » رفتم ، و انواع سخنان گفتند . معاويه گفت : به من بيعت كن . عمرو عاص گفت : ولايت مصر به من ده تا تو را بيعت كنم . معاويه مصر به وى داد از او بيعت گرفت . پس پسر مهتر نزد پدر آمد و گفت : اى پدر ! دين به دنيا فروختى و دنيا خريدى ؟ اين كار نيكو نبود كه كردى و از روى اعراض بر او نفرين كرد و برفت و ديگر پدر خود را نديد . پس عمرو عاص ، معاويه را گفت : از اين منزل كوچ كن اگر با على - عليه السلام - حرب خواهى كردن و جرير را كه فرستادهء على است بازگردان . معاويه از آن منزل به منزل ديگر نزول كرد و قاصد على - عليه السلام - را بازگردانيد و هم در آن روز ميمنهء لشكر خود را به عبد الرحمن خالد داد و ميسرهء لشكر خود را به پسر خردتر عمرو عاص - عبد اللّه [ كه در آخر تابع پدر شده بود ] « 2 » سپرد و ابى الاعور را مقدمهء لشكر گردانيد و ساقهء لشكر را به بشر ارطاة مقرر گردانيد و عمرو عاص و مروان حكم را به هم ركابى خود ممتاز گردانيد و با يكصد و بيست هزار سوار در كنار فرات منزل ساخت به موضعى كه آن را « صفين » خوانند . راوى گويد كه چون خبر صفين به امير المؤمنين - عليه السلام - رسيد از خواص خود پرسيد كه چه مىگوييد و چه مصلحت مىبينيد ؟ عمّار گفت : اى ياران ! اين على امام مفترض الطاعة و اين معاويه بلا شك باغى است و از اهل هاويه ، ما با على - عليه
آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 440
مساهمون: أحمد بن تاج الدين استرآبادى
ص٤٤٠
هامش
( 1 ) - الف : « قسطنطين ! » .
( 2 ) - فقط درج .