حضرت آمدند امير مردان فرمود : اى سليمان ! گمان من نبود كه چون تو دوسترين مردمانى به من تخلف نمايى و به نصرت و معاونت من روى نيارى . سليمان گفت : يا امير المؤمنين ! اعتراف دارم كه بسيار بد كردم و به خداى آسمان و زمين كه بسيار شرمندهام ، از آنجا كه لطف عميم تو است از كردهء بد من در گذر و به عزت اين دو شاهزاده - حسن و حسين - كه اين جريمه را به روى من مياور . يا امير المؤمنين ! به خداى رب العالمين كه بر روى زمين هيچكس را از تو عزيزتر و دوستر نمىدارم و از خجالت تقصير خدمت به حضرت تو سر در پيش دارم . بيت :
چگونه سر ز خجالت بر آورم بر دوست * كه خدمتى بسزا بر نيامد از دستم
القصه آن حضرت بعد از گرفتن بيعت از كوفيان و فرستادن نامه به اطراف ممالك عراق و خراسان و مهتران هر ولايت را طلبيدن و مطيع و عاصى را معلوم كردن ، نامه به معاويه فرستاد مضمون آنكه حاضران بر خلافت من بيعت كردند و اطاعت و فرمانبردارى بر ذمهء غايبان لازم گردانيدند ، اكنون تو را به بيعت خود مىخوانم و مراسم فرمانبردارى بر ذمهء تو لازم گردانيدم . و السلام .
چون نامهء آن حضرت به معاويه رسيد و بر مضمون كتابت مطلع گرديد ، كاغذ طلبيد و بر آنجا نوشت : « بسم اللّه الرحمن الرحيم » و آن را نزد على - عليه السلام - فرستاد .
جناب ولايت پناهى چون نام خدا بديد و چيزى در آن نوشته نديد فرمود كه معاويه به اتّفاق بنى اميه ميل به هاويه نمودند و تمرّد و عصيان ظاهر گردانيدند . بيت :
رو به دنيا آورند و پشت بر عقبى كنند * خلق را خشنود سازند و خدا را خشمناك
پس آن حضرت از هر ولايت لشكر به مدد طلبيد . اشعث كه در آذربايجان از قبل عثمان حاكم بود چون كتابت آن حضرت به او رسيد فرزندان نزد وى آمدند و او را بغايت متغيّر و متفكّر ديدند و نامه در دست پدر مشاهده نمودند ، گفتند : اى پدر ! سبب تفكر و باعث تغيّر چيست و اين نامه كه در دست دارى از نزد كيست ؟ گفت : على - عليه